استحاله ( خوانشی از شعر تنوين )
عليرضا
محولاتی
متني که بي وقفه آغاز
مي شود تا بي خيال از تمام واسطه ها خواه ناخواه به شروعي برسد
که پاياني بيش نيست، پايان خود را در يک توقف هلال مانند به
چيزي که نيست موکول کرده و ما را در يک نمي شود گفت
نابهنگامي به داخل تنوين پرتاب مي کند. تنوين ، جز
کلمه اي در خود نيست / شکل ظاهري معنا در افقي که تمام اسلشهاي
معنا و بي معنايي را در خودش استحاله مي کند. کلمات به هر سو
که مي خواهند مي روند تا افق هاي جديدي را در بدوي ترين شکل
نوشتاري خود خاصه معنادار يا بي معنا به عرصه ي ظهور در آورند:
بايد
براي قبلن بردارم
وقتي
براي بعدن ندارم
صرفي
ندارد وقت هاي زيادي که صرفن مي کنم
هميشه
تابلوي انکار ِ يک عن بوده ام
با وجود حضور
پارادوکسيکال دو کد واژه "قبلن" و "بعدن" اين دو کد واژه چنان
از لحاظ شکل شناختي قالب تهي کرده اند که زمان و مکاني براي
تاريخمندي پشت سر خود نمي شناسند و فقط در چيدمان ريخت شناسانه
ي خود دو حضور ناسازه وارند، اين تکنيک مصداق خوبي براي از بين
رفتن بعضي اسلشها مي تواند به شمار بيايد؛ نقطه اي براي رهايي
از تمام ناسازه ها ي دوگانه
(binary)که
برخلاف ظاهر خود، راه را بر هر گونه چالش ذهني بسته اند،
استفاده از تنوين به عنوان يک موتيف در سر تاسر اين نوشتار يک
هارموني نا آشنا را توليد مي کند که پشت آن هيچ نشاني از
نوستالژي شرقي به گوش نمي رسد هر چه هست فقط غربت نشانه هاست
.نشانه اي که با وجود تکرار مکرر خود در سرتاسر تاريخ ديگر نا
آشنا به نظر مي آيد اگر چه احتمالا ذهن ناگرفته شرقي را
ميازارد:
البته
عمرن زياد نيستم زيادي نوشتم
بعدن
يکي مي آيد و پاک مي کند چيزهايي را که ننوشتم
فاصله اي که از تغزل
شرقي مي گيرد عاليست، خواننده ديگر به حال خود رها نمي شود؛ از
گوشه ي عزلت خود بيرون مي آيد تا لا اقل به مخش يک شوکي هم
وارد شده باشد.
در سمت
هاي سرگذشتم
من از
لحاظِ خودم خيلي لحاظ شدم
بيهوده
از لحاظِ ديگر خود را لحاظ مي کنم
بي شک
زياد نبودم زيادي بودم
مثل
ِ
خودکشي
کردن
يا مثل
ِ
خودکشي
کردن
در مثل
ِ خط کشي کرده باشند جايي جا کشيده ام
جايي
درازکشيده ام
که شک
هاي مختلف تشکيل مي دهد
در حرف هايي که از مطمئن شنيده ام
اوج نوشتار به نظر من
اينجاست. "سرگذشت" هيچ نشاني از گذشت را در خود
راه نمي دهد و اين من با يک "از" از چشم انداز " لحاظ " فاصله
مي گيرد. صفتهاي از اين به بعد داراي يک شي وارگي عقيم ميشوند
تا با يک حضور استعلايي در خودشان تفسير شوند. نشانه ها از
لحاظ شکل شناختي تکثير مي شوند تا در فضايي تراژيک دست به يک
خود کشي ققنوس وار بزنند:
مثل
ِ
خودکشي کردن
يا مثل
ِ
خودکشي کردن
راهی که با چهارراه رفتهام
پرهام شهرجردی
میترسم
هیجوقت از دستِ خدا خلاص نشویم، چون هنوز به دستور زبان
مومنیم.
«نیچه»
زبان در
شعر خانه میکند. لانه میکند. بعد زبان از خانه بیرون میرود.
بعد زبان میرود و دیگر، دیگر میشود. برای همیشه میرود، و
همیشه برنمیگردد. زبان در شعر راه میرود، جا میگذارد، جا
میسازد، جا میماند، جا میشود، بعد، بعد میگیرد، و شعر،
زبان را بیرون میکند. بیرون از زبان ِ زمانه، شعر زبان
میگیرد، زبان میگزد و زبان باز میکند. طیی راه، همین راه
است، راهی که از بیرون درون میرود و درون را خالی از بیرون
میسازد، اما چطور درون ساخته میشود، بیبیرون؟ درون ِ زبان،
اتفاقا" اتفاقی نیست که اتفاقها، به اتفاق، در جایی فائق
میآیند که اتفاقها را اتفاقی میخواهد. درون ِ زبان کافر
میشود، درون ِ زبان کافر میشویم، به دستور کافر میشود،
دستور از زبان ِ زمان، یا زمانه، نمیگیرد، دست، دستور ِ زبان
را به دست میگیرد، ایمان ِ بی یمناش را میگیرد، و از این جا
به بعد، چیزی میآید، باری، چیزی میآید، یعنی «باز» نمیآید.
خانه در
زبان. « یک زبان دارم، اما این زبان مال ِ من نیست»، اما من
مال ِ این زبانام ؟ یا راهی مرا به این زبان میرساند؟ راهی
که تک زبانیام را، به راهی، به زبانی میکشاند، که زبان ِ راه
است، زبانی در راه است، زبانی که در راه ِ زبان، زبان باز
میکند. کدام راه ؟ کدام راه ِ زبان ؟ نه زبان را در خیابان
کشاندن، که خیابان را در زبان کشاندن، و جهانی از راه را، راه
و بیراه را به زبانی، به راهی، زبان کردن. دیگر، اگر، زبان
راه برود، من نمیروم. ماندهام با زبانام، که مرا جایی
میبرد که من نرفتن میتوانم. که زبان، در حال، در هر حال، از
من گامها جلوتر میگذرد. کدام راه؟
پشت ِ
زبان، زبان ِ دیگری است که از راه دیگری به زبان ِ من نمیرسد.
این زبان، در حال ِ روزانه روزمره نمیشود.
در حال ِ
ساده، ساده نمیشود.
در حال ِ
می رود نمیرود
ساده است،
در زبان ِ دیگر، همه چیز دیگر است. قرار-داد. قرار داد ِ
تازهای می بندد. که خود را به آن نمیبندد. مدام از
قرار-دادن، نمی دهد، نمی گذارد، می رود که نگذارد، می رود که
نگذرد، می رود که راه شود، راهی شود، راهی می شود، که جایی
سلیم نشود، تسلیم ِ راه نشود.
رفتن و ردی
نگذاشتن. می رود، اما انگار که نرفته است. کجا رفته باشد که
نرفته باشد؟ انگار می رود که ردش را رد کند.
رد: وقتی
که بگذرد، که گذشته شود، و گذشته که بماند، حالا، بگذرد و
نگذارد، یا بگذارد که نماند، و مانده را:
در باز کند
باز در کند
باز
در کند که دک کرده باشد گذشته از باشد و...
رد ِ زبان
را نمیخواهیم. زبان ِ رد را شاید. زبانی که ردش را بگیریم و
برویم و برسیم، که در واقع، نرسیم. که به چه رسیده باشیم؟ زبان
ِ هم-وار، هم-واره نمیخواهیم. سوم شخص مفرد، که هیچ وقت نامی
از خودش نمی آورد، کیست ؟ یا چیست ؟ کیستیی چیست ؟
همه چیز
باید از آغاز، آغاز شود. همه چیز از اول تعریف شود. زبان از
آغاز، آغاز شود. اضافه ها، از آغاز، اضافه شوند. از بالا که
پایین می آید، فرضهایش، پیشفرضهایش را فرض میکنیم:
خیابان
که می گذرد از خیابانی که می گذرد خیابان نمی گذارد
می گذارد
که بگذرد از نمی گذارد
خیابان
که چه ؟
- می گذرد
از خیابانی که می گذرد
- بعد؟
-
خیابان نمی گذارد
-
می گذارد -
بعد
- چه می
گذارد ؟
Eeelllsssss
-
میگذارد که بگذرد
"خیابانی که می گذارد و خیابان نمی گذارد"
با «گذاشتن»
و «نگذاشتن» - با چه تناقضی می گذرد ؟ تناقضی که می گذارد بی
آن گه بگذارد ؟ تناقضی که به رخ ِ زبان کشیده می شود، و زبانی
که به رخ ِ حقیقت (کدام حقیقت ؟) کشیده می شود.
اتفاقا"
همهی اتفاقها در زبان. ذهنیتی که اتفاق میافتد. و این
اتفاقی است که اتفاقی نیست.
انگار
نمی گذارند که زبان بگذرد. راه شود. سر ِ خودش گیرد و راه شود،
راه ِ خودش رود. گذشته ؟ گذشتهی زبان را میگذارند که زبان نگذرد.
در حال ِ می رود، نمی رود، رفته را نمی رود. در باز کند، راه
باز کند... رفته رفته نمی گذارند، ما می گذاریم
-
خوانشی از
شعر اول
مرتضی منصور
من یاد گرفته
ام پنجره های علاقه ام را رو به هر سمتی باز نگه داشته و مدام
در حال آموختن باشم در نتیجه باید عنوان کنم از این سه متن که
در حول وحوش ِ سه گرایش شعری به تحریر درآمده اند،لذت بردم اما
نمی دانم چرا برخی از دوستان در نوشته های خود اینها را باهم
قیاس می کنند و به بررسی هر کدام باتوجه به فضایی که ترسیم می
کنند، نمی پردازند!
زبان در هر شعر
خوبی با توجه به ویراژهایی که دارد، هندسه ی خود را تعریف می
کند پس همانطوری که در شعر چهارراه نمی گوید تا گفته باشد ویا
در تنوین خودش را از کنار طبق معمولهای تعریف شده زبان فارسی
عبور می دهد تا علیه تعریف های زبانی شورش کرده باشد در شعر
اول نیزبا رویکردی بینا متنی بخش مهمی از گفتن خود را در ذهن
خواننده می نویسد از این جهت من بدون آنکه یکی از این شعرها را
برتر از دیگری بدانم به دلیل توجه ی کمتر برخی از دوستان به
شعراول، درباره اش می نویسم.
شاید هیچ
یا هر چیز
یا کلاه که از سر برداری
لب خند بر لبان ِ زنی نقش می بندد
نمی دانی ادامه دهی
یا به راه ِ خود ادامه دهی
به ظاهر در این
پاره از شعر اتفاقی نمی افتد اما اگرمتن را ادامه دهی و پاره
های پایانی را نیز خوانده باشی به اهمیت کلیدی این بخش پی می
بری اما من سعی می کنم که با شعر حرکت کرده و گره های آن را به
قدر وسع خود باز کنم. شاعرمتن را با یک شاید فلسفی آغاز می کند
که همانا تحقق یا عدم تحقق آن نمی تواند تاثیری بر وقوع یا عدم
وقوع بیگ بنگها داشته باشد همانطوری شایدهای وقوعی ِ این بیگ
بنگها نیزدر تداوم یا پایان جهان نقش چندانی ندارد پس همه چیزی
به همان اندازه که به خواستهای شخصی مربوط می شود ربطی هم به
درخواستش نمی تواند داشته باشد چیزی که باید اتفاق بیفتد می
افتد پس می توانست کلاهی برندارد تا لبخندی شکل نگیرد و اگر
گرفت می تواند به این ادامه نخ بدهد یا ادامه به راه خود دهد
به همین سادگی!
شاید
از بیگ بنگ ِ یازدهم آغاز شد
و هم چنان که فال ِ قهوه
قصه هایش را
وارونه می نویسد، رفت
تا میلیون ها سال ِ پیش
هر جا سراغش را می گیری
درست همان جا، نیست
این سنگ ها
سرپوش ِ گورهای ِ خالی ِ گورستان های ِ شبانه اند
پس همانطوری که
بیگ بنگ یازدهم مثل حادثه ی یازده ی سپتامبر اتفاق افتاد و
نتوانست در نتیجه ی بازی دخالت کند مثل بیگ بنگهای قبلی و
فالهای قهوه ای که می توانست در صورت تحقق رابطه ی آغازین این
شعربرای آینده ی یک رابطه تدارک دیده شود نیز می توانی انواع
این بیگ بنگ های بزرگ و کوچک را در میلیونها سال پیش به
نظاره بنشینی که حتی گورستانی از خود به جا نگذاشته اند.
شاید خیال می کنی
پس از میلیون ها سال
دیگر رسیده است و
گازش که می زنی
مواظب ِ دندانت نیستی
که آرزوی ِ گوش ِ هنوز
قصه جویدن دارد
اما امید نیز
بد چیزی نیست آدمی همیشه امتحان کرد و نشد! نکند این سیبی که
آدم را از منزل فراری داد حالا رسیده باشد گاز زدن و قورت دادن
برشی از آن دوباره وی را به تجلی برساند. اگر چه ممª