www.poetrymag.org
من یکی از انواع علی های عبدالرضایی هستم؟
گفت و گوی
مجلهی شعر با علی
عبدالرضایی

عکس از مرضیه خورسند
علی عبدالرضایی در 21 فرودین 1348 در لنگرود متولد شد.
تحصیلات ابتدایی و متوسطه ی خود را در همان شهر به پایان رساند و پس از اخذ دیپلم
ریاضی و قبولی در کنکور سراسری، به دانشگاه فنی و مهندسی تهران راه یافت ودر رشته
مهندسی مکانیک، از این دانشگاه فارغ التحصیل شد. عبدالرضایی که فعالیت حرفه ای خود
رااز سال 67 آغاز کرد، یکی از جدی ترین و بحث انگیزترین شاعران نسل نوی شعر فارسی
است. او با طرح نظریات و پیشنهادهای تازه ی خود در قالب شعر، مصاحبه و سخنرانی
تاثیر غیرقابل انکاری بر نحوه ی سرایش بسیاری از شاعران داشته و ازمعدود شاعرانی ست
که موفق شد از همان آغاز کار، فردیت مستقل شعری خود را تبیین کند. انتشار متمادی 8
کتاب شعر متفاوت بر خلاقیت و توان شعری او صحه می گذارد. اگر از اسامی نویسندگان
مطرحی که در تقابل با شعر او نوشته اند، بگذریم فقط در تایید شعر و ذهنیت شعری
عبدالرضایی تا آنجا که من دیده و به خاطر دارم شاعران و منتقدانی چون سیمین
بهبهانی، محمد حقوقی، عبدالعلی دستغیب، منوچهر آتشی، رضا براهنی، بابک احمدی ، علی
باباچاهی، عمران صلاحی، فرخ تمیمی، عنایت سمیعی و همچنین ازهمنسلانش مهرداد فلاح،
ابوالفضل پاشا، بهزاد زرین پور، رزا جمالی،پگاه احمدی، آزیتا قهرمان، حسین
رسولزاده، ناصر پیرزاد، رضا عامری، شهریار وقفی پور، حافظ موسوی ، بهزاد خواجات و
دیگران به اظهارنظرهای کتبی پرداخته اند. گفتگو با عبدالرضایی از پشت صفحه ی
مانیتور، پیرامون مسائل شعر در چند جلسه انجام شد که توجه شما را به بخش اول آن جلب
می کنیم.
س-
نام شما، علی عبدالرضایی، در شعر امروز ایران، بسامد بالایی دارد. در این سال ها،
با طغیانی که در بافت و پود شعرتان است، از کتابی به کتاب دیگر، علیه همه، و البته
پیش از همه علیه خودتان شورش کرده اید. با این همه، اغلب شاعران و منتقدان، له یا
علیه، درمورد ِ آثارتان قلم می زنند. از طرفی، امروزه شاعر کم نداریم، ولی توجهی که
به کار شما شده، با توجهی که به کارهای دیگران می شود قابل قیاس نیست ...
ج-
نه آقا! داری تند می روی، بهتر است از یک جای دیگر روبروی هم بنشینیم و گپ کنیم،
این حرف ها مرا همیشه به یاد شعر تاج کاغذی فروغ انداخته!
من شاعر مهمی نیستم چون مهم شاعربودن است که من نیستم! یعنی با این
تعاریف کهنه و صرفا اخلاقی از شاعری نمی خواهم که شاعر باشم، چون اخلاق رفتن به سوی
چیزی ست که مال من نیست، یعنی اینکه در انتخاب و تعیین این چیزها من سهمی نداشته
ام.شاعر هم از بس این سالها به شعورش توهین شد در سرزمینی که زندانی و زندانبان در
آن شاعرند، وصله ای نیست که به من آمدنی باشد! ملتی که عوامش شاملو را شاعر بخواند
و خمینی را هم! در تعریف ِفرهنگ عمومی خودش مشکل دارد، من این را در شینما فریاد
زده ام اما کو گوش ِشنوا؟ پس با این تعاریفی که ساخت و سازش در سنت اتفاق افتاد،
هیچ نسبتی ندارم، اصلا از گذشته ، قبلی و هر چه که سنّت نام دارد، بگذریم!
س-
از صحبت های شما سعی می کنم نتیجه ای را که لازم است بگیرم. شما از یک جور استیلا
صحبت می کنید. استیلای اخلاق، استیلای سنت، استیلای اخلاق سنتی و سنت اخلاقی، و چون
برایتان پذیرفتنی نیست، علیه اش می آشوبید، و این چیزی است که به عنوان شاعر در
کتابهای شعرتان فریاد زده اید...
ج- دوباره تکرار می کنم، من شاعر نیستم ! فقط یکی از انواع علی های عبدالرضایی
هستم که می نویسد ، در نوشتن من هم خیر سهمی ندارد چون اصلا آدم شرّی هستم!
س-
یعنی می خواهید به عنوان ِ یک شاعر ضد اخلاق شناخته شوید ؟
ج-
نه! نشد! برعکس! من دقیقا یک علی عبدالرضایی اخلاقی ام! اما دقایق این اخلاق را
خودم تعیین می کنم، برحسب یک برنامه از پیش تعیین شده عمل نمی کنم، چون ربطی به
خلاقیت ندارد. برخلاف برخی که اول فکر می کنند و بعد انجام می دهند، من انجام می
دهم که فکری کرده باشم! چون در این برنامه هایی که به رایانه ها داده اند، سگ ها
رفتار سگی دارند، گاوها گاوند و آدمها متاسفانه هر گز آدم نمی شوند که آدم باشند!
ما از زمره ملتی تمام خوب هستیم! همه عین ِ گُل ایم ! عین ِگل محمدی که وقتی پُر
می شود گلبرگهاش، باید آنقدر منتظر بماند تا یک بادِ بی جهت بیاید و بویش را همه جا
پخش کند. اگر خوب از آب در بیاید این بو! همه از گل تعریف می کنیم و تا گندش در می
آید، سر به سر ِباد سبک سر می گذاریم و او را شر می خوانیم! این طوری ست که من طرف
باد را می گیرم که طرفداری نداشته باشم.
س-
مثل این که شما نمی خواهید یک راست سر اصل مطلب بروید، ما سعی می کنیم خودمان اصل
مطلب را برداشت کنیم. بالاخره شاعرهم یک نام است، در حال ِ حاضر با این نام شما را
می شناسیم، شما هم بیایید و این نام را با نام خودتان آشتی بدهید تا به بقیه ی
مسائل برسیم.
ج-
مثل این که به ما نیامده این ادا اطوار ِپست مدرنیستی، نشد! اصلا من خیلی هم
شاعرم! چیزهایی که می نویسم هم خیلی شعرند، حالا بروسرِ سوال بعدی!
س-
می گویید که آدم خیلی شرّی هستید، شعر و نوشته ی شما هم نه تنها از محافظه کاری می
گریزد، که آن را به شدت مورد تهاجم قرار می دهد. فکر نمی کنید که این شرطلبی شما
باعث بشود که یک سری پیش داوری و قضاوت در باره ی آثارتان به وجود بیاید که در
نهایت به ضررتان تمام شود؟
ج-
روانشید هم به گمانم سال 77 بود، در مصاحبه ای همین سوا ل را پرسیده بود از من !
مگر در شعر و شاعری ایران حلوا پخش می کنند که نگران حذف خودم باشم؟ قرن هاست که ما
را با همین تهدید! همین حربه ی حذف که عین قتل است ، تر سانده اند! تازه همه شاعران
شما از اهالی خیرند ازحافظ گرفته تا همین شاعران اخیر و معاصر همه یک سر خیّرند!
بگذار یک نفر هم که ادعایی در شاعری ندارد، بد باشد !اصلا گُه باشد! در معادلات
تولیدی شعر بزرگ شما چه تاثیری می تواند داشته باشد؟ چرا اجازه نمی دهند مثل منی هم
در حومه فقیر پاریس باقی بماند که در فارسی خانه کرده و هیچ روزی را با بله آغاز
نمی کند؟ متاسفانه جامعه ادبی بیشتر پذیرای نویسندگانی ست که حاضرند، برای کسب
احترام و شهرت دست به هر کار احمقانه ای بزنند، من اهلش نیستم! در طی قرن ها شاعران
وکاتبان فارسی اینهمه از خیر، اینهمه از حق گفتند، این وهم را اینهمه با هم سهم
کردند ، چی شد؟ به جایی رسیده ایم که نمی فهمیم، بالاخره کارمان درست است یا نه!
شاعران خوب! حرف های خوب! پندهای خوب! متون کلاسیک و معاصر ما را پُر کرده اما جز
تعاریف مذهبی از شر و شیطان شناسی نخوانده و ندیده ام کتابی را که به تشریح و
توسعه استتیک شر پرداخته باشد ! شاعران و نویسندگان ما همیشه در پی این بوده اند
که مردم را عوض کنند! خودشان!؟ هه! من اما مانده ام چگونه لاستیک های این ماشین
اسقاطی را که خودم باشم، تعویض کنم!
س-
شما در «داشاخنامه» با نثرتان به نثر نویسندگان ادبیات داستانی حمله می کنید،
داشاخنامه از یک احاطه ی زبانی خبر می دهد، دامنه ی واژه گانش گسترده است، پیش از
آن که «پرخاش-متن» مطرح باشد، زبان ِ متن است که خودش را نشان می دهد. این نوشتار،
به نوعی حمله، و یا به بیان دیگر و بهتر، دهن کجی به نثر نویسان و داستان نویسان ِ
امروزی نیست ؟ طوری که انگار خواسته باشید ضعف نوشتارشان را با نوشتاری برتر، به رخ
شان کشیده باشید...
ج- آن
نوشته را اخیرا فقط ویرایش کرده و با توجه به وضعیت فعلی شعر، قطعه ای نیز به آن
افزوده ام. معمولا کمتر به ادبیاتی ها می پردازم، اصلا آدم با ادبی هم نیستم، این
عده آنقدر آماده خورند که حتی فکری به حال این نام احمقانه نمی کنند ادبیات! مسخره
نیست!؟ آخر این چیزهایی که می نویسند، چه ربطی به ادب دارد؟
در متن داشاخنامه فقط جمعیت شعری را مدل قرار داده ام تا هشداری
باشد، برای آنها که تازه تازه آمده اند و خیلی از معاملات حکومتی با خبر نیستند. و
الا وضعیت نویسندگان داستانی جز عده ی معدودی فجیع تر از این حرف هاست ! از
سینماگران ِ یکسر اپورتونیست ایرانی هم حرفی به میان نیاوردم ، چون کارشان از حدود
کار قلم گذشته و رسوایی را در زنبیل کرده اند!همه می دانیم که اسلامی ِ حکومت برای
شعور واقعی تره هم خورد نمی کند، اگر ماجرای جوایز بیست سال ادبیات داستانی را به
خاطر داشته باشید که برای اولین بار مهاجرانی در وزارت ارشاد ترتیبش را داد و
fتوجهی
به اسامی برخی از داوران وبرندگان ِجوایز بعدی و فعلی کنید، براحتی در می یابید که
چرا ناگهان داستان و رمان ایرانی با آن نثرتخمی، اینهمه خواستگار پیدا کرد.چندی پیش
یکی از این خیلی نویسنده ها از من پرسید، چرا اینقدر با رمان و داستان فارسی بد تا
می کنی؟ گفتم چون قلم اغلب تان را قلم کرده اند، انگار دارید در خلا می نویسید! من
فکر می کنم اصالت یک رمان به تفکری مربوط می شود که باید خرج آن شود. ما در حال
گذران وضعیتی فجیع در تاریخ کشورمان هستیم، اگر نگاهی اجمالی لااقل به تاریخ دو قرن
اخیر ایران بیندازید ، می بینید که برخلاف تاریخ غرب که ساختی تراژیک دارد و هیچ
خطایی دوباره در آن تکرار نمی شود. تاریخ ما مدام در حال فراهم کردن ِابزاری ست تا
راحت تر صحه بر فرم کمیکِ خود بگذارد، زیرا در کمدی تکرار حماقت های پی در پی است
که باعث ِتولید خنده می شود. رمانی که قادر نباشد در این وانفسا فکری به حال خودش
بکند و صرفا به کارکرد بدوی و دیونیزوسی متن بپردازد و خودش را پشت حال و حوول
وافور بنویسد، برای من هیچ جذابیتی ندارد.خودشان می دانند که از مصنوعاتِ این خایه
مالان که اسلامی ِ حکومت دم به ساعت خایه تریاک خورده شان سر ِ شعروشاعران می زند،
عقّم می گیرد.البته گاهی بدم نمی آید که در کون گشادی ِ زبانی که داستان می کنند و
ربطی به فارسی ندارد ، نثری فرو کنم! اینان طرح ِ واقعه بیرون ِ داستان می کنند،
در زبان نمی کنند ! جز مثل ِ امثال کشکولی و نجدی که لااقل کشکول نمی کنند، همه
سیلاخورند در نوشتن و هشتن! تازه خیلی سَکندری در پیش هم که رفته باشند، تاتی تاتی
در سطح ِ رویا که در سطحی زبان دارد، رویا رویا می کنند یا مثل این کوکاکانادا
خورده ی خیلی معروف! ور ِدری در بربریّت فارسی ِ من درآوردی می زنند. باید طرزی کرد
که درحال ِ هفتاد هوایی بخورند وهویی بکشند!
س-
فکر نمی کنید که گاهی اوقات زیادی به حاشیه می پردازید و این جنجال به پا کردن ها
ممکن است اصل قضیه را که همان کارنامه ی شعری تان باشد ، تحت الشعاع قرار دهد؟
ج-
اولا من هرگز دست اندرکار کارنامه نبوده و بنگاه برونیستم! ثانیا نگاهی به تاریخ
شعر معاصرنشانت می دهد که مدام هر که را که حرف حساب زده جنجالی خوانده اند، نیما و
شاملو و فروغ این هر سه را جنجالی می شناختند!ثالثا اینها که می گویم حاشیه نیست .
چون حاشیه چیزی ست که ربطی به حشر و نشرمن اصلا نداشته باشد، منی که در هر لحظه
زنده ام ! و زندگی می نویسم! حاشا نمی کنم که در زندگی ِ من حاشیه دائم پیشروی
کرده و حاشا شده! در میدان نشست وانگار نه انگار که دیدمش! حالا که دست به گریبان
شده با متن مجبورم که بنویسمش!
گاهی فکر می کنم، حاشیه چیزی جز وسطِ برخی نیست که دائم از آن فرار
می کنند و کناره می گیرند! حاشیه سرپوش می گذارد سر ِ ریاکاری برخی که در وسط کون
تلو می دهند و نمی دانندکه از اول و آخر هم که بشمارند، فقط وسطی ا ند! طنا ب را دو
سمتِ قدرت که در دو حاشیه راست راست می تیزد و کسی نمی شنود، می تاباند که بالا و
پایین کند وسطی ها را و در بالا و پایین شان می کند!
برخی از نویسندگانی که دم به ساعت پنهان و آشکار جایزه می گیرند،
ایفای این نقش می کنند، نقشی که کارگردان ِگم در شعر به گونه ای معکوس رقمش زد،
یعنی دو پیر پسررا رله کرد تا ایفای ُرل ِ وسط کنند و این هر دو را در وسط دوانید
که باشند ولابد چه می دانم!چه بگویم! آیا نیستند!؟
س-
آن دو نفر را می شناسیم، اما شما که اینهمه سنگ زبان را به سینه می زنید ، باید
بهتر بدانید که اینان سال هاست که دل مشغولی زبانی دارند و خواسته اند زبان را رکن
اصلی شعرشان بسازند. شما سهمی برای آن ها در جریان شعری امروز، و شعری که بنام شعر
دهه ی هفتاد معروف شده، در نظر نمی گیرید ؟
ج-
این دو نفر حتی بیشتر از هفتادی ها زبان درازی در شعر کرده اند اما جهان ِ با
زمان سازگاری در شعر ترسیم نکرده اند و انگار با زمان بیگانه اند!
زبان دقیقا در همان جایی که ایجاد قدرت می کند، سبب ساز انفعال در
برابر قدرت هم هست و این دو پهلو دقیقا همان دو سمتی ست که شعر دهه هفتاد را تشکیل
می دهد. در سمتی این دو پیرپسرکه شاید سه نفر باشند، ایستاده اند که از شعری زبانی
و البته خواجه برخوردارند ! در این شعرها قرار نیست که برخوردی با جهان پیرامون در
بگیرد. قدرت از این شاعران لرسی نمی خورد، پس ترسی هم نمی کند ! تازه تشویق می کند
تا جوانانی که تازه به راه رسیده اند،در همین روزنامه های نان به نرخ روز خورِ
خردادی سر ِ این دو معامله با هم چانه ها بزنند و بر سر ِهیچ چانه خورد کنند،برای
قدرت فرقی هم نمی کند که کدام دسته می برد ، چون در هر دو صورت خواست های هر دو
گروه انطباقی کامل با خواستِ قدرت که انفعال و بی فکری دیونیزوسی را تبلیغ می کند،
دارد. نوچه بازی و طرف کشی این سه پیرپسر البته منهای سومی ! آنقدر سنتی و مضحک است
که من مانده ام، چگونه به این حقارت تن می دهند. هر دو مدعی طرح انقلابی در زبانند!
آیا طرح دوباره جهانی تغزّلی در شعرهای این هر سه نفر تحوّلی ست؟ انکار نمی کنم که
کارها در سطح زبان صورت داده اند وبارها به زبان داده اند، اما دقیقا در همان جایی
که قدرت زبان باید به مقابله با زبان ِ قدرت می پرداخت ، از کار مانده اند وپیشمرگ
هایی شده اند، چون برگ های زردِ ته ِپاییز و ما صدا یشان را می شنویم که زیر پا، به
پایان رسیده اند و فردا برایشان کف خواهد زد مطمئنا! اقرار می کنم که این هر دو
نفرعمدا قدرتِ زبان را با زبان ِ قدرت همسو نکرده اند، انکار نمی کنم که از همه هم
سالان خود سبقت گرفته ودر قیاسی با همه هم نسلان خود قرار نمی گیرند و در اجرای
البته زیرساخت فکری کلاسیک بسیار پیش ترند. اصلا تنها به این دلیل است که منهای
سومی از خوب و بد این هر دو که ذهنیتی دوآلیستی دارند ، یاد می کنم. البته برخلاف
رویا که چندی پیش سنگ قبری آماده کرده واخیرا امضای مرگ خودش را صادر کرد، آن دومی
هنوز در ذهن و زبان نوچه هایی که از زیر ِ زیر زمین صادر کرد، صدارتی دارد ! اگرچه
او هم چنان در میان تشریف دارد که مانده ام چگونه از بین ِ آن همه زیرزاده که سه
تاشان خیلی هم بد نمی نویسند،هر ساله کج قلم ترین حاجی زاده را به مکه می خواند!
تازه نگران این دومی هم هستم ، چون در بین هم نسلانش تنها کسی ست که هنوز نفس می
کشد! ولی نمی دانم چرا شارلاتانیسم شعری خودش را تجدید نمی کند! دوباره در شیوه های
خطابه ی قبلی خطاب شعری دارد و نمی داند که بوی غذای نیم خورده اشتهای کسی را باز
نمی کند دیگر! با اینهمه این هر دو نفر چنان داده اند تن به زبانی تنی که هرگز تنه
به جوری که بر این زبان و زمان می رود ، نمی زند و از همین جا بوده و هست که سمت ِ
بالنده ی شعر دهه ی هفتاد صف آرایی کرد! پس سمتِ دیگری تشکیل شد که در اعمال قدرت
به قدرت اهمال نکرد. اهل تعارف نیست! نبود! و ریا را ناگهان در ریاکاری ِ مسجد
رهاکرد و به توده ای که ریشه درسنت داشت، واگذاشت! زبان ِ این شاعران که ناگهان در
شعرشان زبانه کشید، محصول ناچاری درطرح عصیانی ست که باید بر جهان بیرون اعمال می
شد. شکل گیری صدایی معترض درمتنی عصبانی که همچنان که با اخلاق زمان نمی ساخت،
اخلاق زبان را نیز برنمی تافت. البته این نسل بالنده یک کاره سراز خاک در نیاورد و
از آسمان نازل نشد!ریشه در خاک و خوول شعر نیما داشت!
بعد از دوره ی بازگشت، نیما در پی تغییر زندگی بود و با تایید
توانایی طبیعی انسان وتاکید بر عدالت اجتماعی می خواست، شعر را به طبیعت آدمی
برساند. شاملو نیل به این عدالت اجتماعی را جز از طریق نهضت های سیاسی میسر نمی
دانست، در واقع به قول مختاری شعر شاملو بیشتر با توجه به کارکرد سیاسی انسان در
متن تعریف می شد و اغلب به طرح قهرمان وآرمان سیاسی می پرداخت و اگر مثل اخوان
معتقد نبود که تولد انسان شکست اوست! مثل فروغ دوربینش را روی زندگی نیز فیکس نمی
کرد.
س-
داشتید در باره ی سمت بالنده ی شعر دهه ی هفتاد می گفتیدولی ناگهان بدون اینکه
توجهی به فضاهای شعر نیما و شاملو کرده باشید، فقط به تحلیل سیاسی آن پرداختید.
ج- اگر
اجازه دهید راه دوری نمی روم و به هفتاد هم می پردازم. شعر نیما فضایی طبقه بندی
شده و با سلسله مراتب را به ارمغان آورد. این فضای اداری انتظامی متناسب و حساب شده
داشت. سختی این فضا برای شاملو که ضمیری شورشی داشت، تحمل نا پذیر بود. چون دریافته
بود وزنی که شعر نیمایی را نگه می دارد، بیشتر به مخفی کردن آسیب پذیری آن تاکید
دارد. پس به دنبال موسیقای طبیعی کلام و فضاهای پیوسته و همگنی رفت که به ساختار
متمرکز منجر شد. اما برای سمت بالنده ی شعر دهه ی هفتاد، تفکیک فضا نیزاهمیتی به
اندازه ی فضای پیوسته داشت . من فکر می کنم که شعر تولید انواع جدید فضاست. فضایی
که رویدادهای خودبه خودی و پیش بینی ناشدنی را پاسخگو باشد. البته در کار نیست شعری
که این هدف را برای همیشه تامین کرده باشد، چون هر شعری سرانجام منسوخ شده وشروع به
تحت فشار قرار دادن توالی رویدادهای خودبه خودی معاصر می کند و اگر شاعر امروز خودش
را موظف به اجرای هیچ فضای فقط سیاسی و غیره نمی کند، به خاطر این است که دیگر
دریافته انجام هر وظیفه ای او را وادار می کند که وظیفه ی دیگری را به خود تحمیل
کند.شعر وظیفه هم خودتان می دانید که کارکردی بیشتر از یک سرباز وظیفه ندارد!
ما در عصرتداوم بی ثباتی و عقب نشینی از دیدگاههای متعصب زندگی می
کنیم، در این عصر همه چیز بی معنی و هیچ چیز تکان دهنده نیست، چون به مرور به آن
عادت می کنیم . دگرگونی دایمی سبک، آشوب مداوم در تمام روابط اجتماعی، عدم قطعیت و
نگرانی ابدی، شعر ما را به لحاظ وضعیت از تمام دوره های قبلی متمایز می کند.تمام
مبانی سخت و منجمد شده با زنجیره ای ازاصول خود به دور ریخته می شوند.تمام نظریات و
شعرهای تازه پیش از آنکه متحجر شوند، کهنه و قدیمی می شوند و شاعر امروز برای اینکه
بتواند به چیزی معتقد باشد، به انزجارعمیقی از همه چیزهای دیگر احتیاج دارد!
ما اغوا شده ایم، همزمان احساس ترس و شادی می کنیم و در شعرهای خود
ترس از همین شادی و شادی ِ حاصله از ترس را می نویسیم، اینگونه است که خواننده
هنگام قرائت این متون ترس خورده وشادی قورت داده گیج می شود.شعر ما اپیستم دوره ی
مدرن را عوض کرده ست!
س-
سوال این است این تغییر اپیستم چگونه بوده اصلا چه ویژه گیهایی شعر شما را از دوره
های قبلی جدا می کند، دستاوردهای شما چیست و به بیان دیگرشاعران دهه ی هفتاد چه
رویکردهای تازه ای دارند؟
ج-
یکی از ویژگیهای اصلی شعر دهه ی هفتاد وجود منطق معناباختگی ست، عدم قطعیت در تمام
این شعرهای تازه به ویژه در پایان بندی آن به چشم می خورد. برخلاف شعر دوره های
قبلی که شاعر به شکلهای مختلف حضور خودش را درشعرانکار و مخفی می کردو هر تصنعی را
به الهام و آسمان ربط می داد، شاعر هفتاد با توسل به شیوه های گوناگون مثل یادآوری
حضورخود، تغییر دادن خط سیر شعروگاهی با بیان چگونگی اجرای متن به مخاطب اعلام می
کرد که در شعر حضور دارد و بنا به میل خود آن را تغییر می دهد. این فاصله گذاری
معاصرترین حیله ی ممکن برای از بین بردن بدویت افراطی بود که فردیت را از شعر
گرفته و آن را با هستی قبلی یکی کرده و عامل ایجاد تعادل میان خرد و فرهنگ و نیز بی
منطقی و بی نظمی موجود در شعر بود و مانع می شد که خواننده هنگام قرائت جای فاعل
شناسا را گرفته و به صورت تصنعی تحت تاثیر عواطف گول زنک مولف قرار بگیرد. بالاخره
شاعر این دوره با این رویکرد شاید می خواست و می خواهد، مثل سلف خود که در قهوه
خانه ها شعر می خواندند و وارد فرهنگ شفاهی مردم می شدند، دوباره به صحنه باز گردد.
یکی دیگر از خصیصه های شعردهه ی هفتاد این است که این شعرها چند گانه اند. همیشه
چند شعر در یک شعر وجود دارد. چند شاعر، چند فکر ، چند متن و بالاخره چند گونه
شنیدن در این شعرها با هم اند و در عین حال تنهایند. شعر اول می تواند با شیوه ای
قدیمی قرائت شود، دومی با توجه به اقتدار زبان و زمان حالی که در آن سروده شده،
خوانده می شود و بالاخره شعر آخر در حالی که همان شعر اول است، با طرح معناگریزی
خواننده ی کلاسیک را گیج می کند.
شاعران اصیل دهه ی هفتاد همه کس هستند و هیچکس نیستند، به همان
اندازه که به موسای شعرشان عشق می ورزند، به فرعونشان هم میدان می دهند. این شاعران
غیره شاعرانه ترین موجودات جهانند، هویتی گم دارند! تئوری و هیچ دانش صرفی هم قادر
به اجرای نبوغشان نیست.
س-
شما شعر دهه ی هفتاد را مصداق تازگی دانسته اید ، تلقی شما از شعر تازه چیست؟ شما
تازه گی را برای چشم بستن به روی گذشته می خواهید ؟
ج-
شعر تازه از دید من شعری ست که توانسته ازعوامل مسبوق به سابقه حاضر در متن سبقت
گرفته آن را از صحنه بیرون کرده و در حاشیه بگذارد و در عین حال به جای عوامل قبلی
عناصر تازه ای را به متن دعوت کرده باشد ، یعنی وجه ممیزه ی اصلی سبک های شعری در
تفاوت میان عناصر موجود در صحنه و حاشیه آنهاست. شعر دهه ی هفتاد تمام عناصر
اخراجی از متون دوره های قبل را دوباره بعد از بازسازی و تعویض نقش به بازی گرفت .
این شاعران به هیچ سبکی که صرفا بر مقوله ای خاص تاکید دارد، وفادار نیستند و در حد
فاصل بین سبک ها می نویسند. یعنی دقیقا در همان جایی که شاعر اعتقادی به اعتقاد
قطعی ندارد، قلم و قدم می زنند و معتقدند، شعر فارسی راهی جز تاکید بر تمام عناصر
شعری و خودداری از رشد سرطانی در مقوله ای واحد ندارد.
س-
با این توضیح پس می بایست، کارکرد عناصر شعری و اعمال تمهیداتی که گاه
رویکردهای کلاسیک را نیز به همراه دارد، در شعر دهه ی هفتاد به وفور بافت شود...
ج-
طبیعی ست که هر متن متاخری همیشه رابطه ای متقابل با قبلی داشته باشد، یعنی تنها
حضور توامان شاعران متاخر و متقدم باعث تولید متن جدید می شود، به این ترتیب است که
آثار بزرگ کلاسیک اهمیت خود را از دست نمی دهند، بلکه در اثر خوانش و تاویل تازه
نقش عوض کرده و دیگر می شوند و از حوزه های تازه ای اعتبار می گیرند ...
س-
موردی می پرسم! باتوجه به احاطه ی شما بر ادبیات کلاسیک، کارکرد مفاهیم گذشته را در
شعر هفتاد چقدر موثر می دانید؟ مثلا شما از استعاره یا مجاز که شعر کلاسیک بسیاراز
آن بهره می برد ،چه سودی می برید؟
ج-
همانطوری که قدمهای آینده را زمان حال برمی دارد، گذشته نیز در اکنون حضوری فعال
دارد. بنابراین در شعر هفتاد می توانید کاربرد آرایه های ادبی کلاسیک را به وفور
ببینید. با این تفاوت که سنت ادبی در این شعرها از نقشی سنگ شده و ایستا برخوردار
نیست، بلکه دائما در حال تحول و تبدیل به عنصری ست که قبلا به رویت شاعرمتقدم در
نیامده بود. من بیشتر در این باره توضیح نمی دهم و شما را به شعرهایم ارجاع می دهم
تا قطعه به قطعه این کارکردها را ببینید، اما در پاسخ به قسمت آخر سوالتان باید
بگویم از آنجایی که اغلب شعرهای مهم دهه هفتاد از ساختاری نامتمرکز برخوردارند،
تضاد معن