این صفحه را با ایمیل ارسال کنید         چاپ  
 

 www.poetrymag.org

 

 

آقای پرهام شهرجردی!

 

 شما قرار بود که در مجله ی خواندنی خود، شعر و اخلاق آن را رعایت کنید! اما نشر مقاله ای از ساسان قهرمان، که به بهانه ی نقد یک گفتگوی ادبی ، به تخریب شخصیت سیاسی یکی از رادیکال ترین چهره های ادبی این سال ها پرداخت، خلاف این ادعا را به اثبات رساند. اگرچه این قبیل نوشته جات! با انگ هایی دقیقن معکوس با آنچه ساسان قهرمان قلمی کرد، طی این سال ها کم درباره امثال عبدالرضایی در روزنامه های کیهانی منتشر نشد وعلاوه براینکه از علاقه ی مخاطبی که طی دودهه ی اخیر فعالیت حرفه ای او را دنبال می کند، نمی کاهد،نسبت به شعر و آرای عبدالرضایی پیگیرترش نیز می کند تا دریابد به کجای فرهنگ توسری خورده ومرید و مراد پرورما، شاعر«جامعه» حمله ور شده که ازبسیجی برق ِ مراد گرفته وبه زیر تانک رفته تا نویسنده ی در ذیل استاد افتاده با اوسر ِنزاع دارند!؟ بیشتر دوست داشتم خشم نثر عبدالرضایی را در تقابل با ریاکاری نوشته های تخریبی ِنویسندگانی از سنخ ساسان قهرمان بخوانم ولی افسوس که او به این نوشته جات هیچ وقعی نگذاشت و ترجیع داد با قلم به دستان گمنامی که از مراد دستور می گیرند، طرف نشود.  شاید او هم مثل من شکی ندارد که تمام این نوشته جات فرمایشی ست! شاید نوشتن برخی از این مطالب، که تازه عبدالرضایی را به شهرت طلبی محکوم می کند، دلیلی جزشهرت طلبی نداشته باشد!

 اما من به عنوان کسی که از نزدیک شاهد مبارزه ی شعوری و روشنگری او بوده، نمی توانم سکوت پیشه کرده ودراین آشفته بازار، که در آن به سره و ناسره با یک چشم نگاه می شود،تنهایش بگذارم. ما طی این سال ها به اندازه ی کافی مورد هدف این قبیل نوشته جات قرار گرفته ایم که حداقل توقع ما از مجله ای که در فضای آزاد خارج از ایران منتشر می شود ، این باشد که به نشر چنین مقالاتی تن ندهد، مگر اینکه در آن دلیلی یا مدرکی مبنی بر عدم استقلال نویسنده ای ارائه شود، همان طوری که عبدالرضایی در متن داشاخنامه فضای فرهنگی اکنون ایران را دلیل کرده وتازه درباره ی اشخاصی که معاملات خود با حکومت را در تلویزیون جمهوری اسلامی نیز پشت ویترین گذاشته اند، با ایما و اشاره نوشت. مسلمن نوشتن این پاسخ به ساسان قهرمان دلیلی ادبی ندارد چون به اعتقاد من نوشته شان، همان طوری که در زیر نشان داده شد، از حداقل درایت نوشتاری برخوردارنیست.البته می توان با شعر و نظرگاه  عبدالرضایی کاملن مخالف بود، در این هیچ حرفی نیست اما مخالفتی ادبی را بهانه ی تخریب شخصیت سیاسی کسی قرار دادن، شیوه ای ست که روشنفکری ما آن را از حزب توده به ارث برده و باید آن رااز عرصه های فرهنگی پاک کرد! مواضع سیاسی عبدالرضایی در شعرها ، سخنرانی ها و گفتگوهایش با مطبوعات کاملن مشخص است، شمّه ای از همین مواضع را براحتی می شود در داشاخنامه یا همین گفتگویش با مجله ی شعر نیز دید، من در این باره حرفی ندارم وهمین جا مخاطبان را به خوانش نوشته ها و عملکردش در طی این سال ها ارجاع می دهم. دریادداشت زیربه صورت بینامتنی سطر به سطر متن!؟ ساسان قهرمان را باز خوانی و بازنویسی!!! کرده ام که با فونت و رنگ دیگری کاملن مشخص است.فقط تقاضایم این است که اگر تصمیم به نشر این یادداشت گرفتید، چون اقامتی در دل دیکتاتوری اسلامی داشته و مثل ساسان قهرمان هر شبه با خیال راحت به تختخوابم نمی روم،آن را با نام مستعار «سامان پهلوان» به چاپ بسپارید و نام واقعی مرا جز برای آنان که به درستی می شناسیدشان، فاش نکنید!

 

... پاسخ سامان پهلوان به ساسان قهرمان

آقای عبدالرضایی لال شو تا رستگار شوی!!!

 

حالی درون پرده بسی فتنه  می رود

تا آن زمان که پرده برافتد، چه ها کنند

آقای پرهام شهرجردی

این متن (متن!؟) را خطاب به شما می نویسم، به عنوان ابراز تعجب نسبت  به روشی که بر خلاف شکل و محتوای نشریه ای که اداره می کنید، در گفت و گوی خود با آقای علی عبدالرضایی پیشه کرده اید، بویژه در ابتدای آن.( من تغییرشیوه ای نمی بینم، چون بر خلاف ساسان قهرمان « داشاخنامه» را در شماره ی قبل خوانده بودم وبا توجه به جسارت وصراحتی که در او سراغ داشتم، تعجبم از این بود که چرا عبدالرضایی در باره قلم فروشانی که معامله را دیگر در ایران علنی کرده اند، با ایما و اشاره حرف می زند) شما البته در بخشهایی از آن گفت و گو بناگزیر به نقش واقعی یک گفت و گر اهل فن بازمی‌گردید و می‌کوشید با پرسش و اظهار نظر بحث را به مسیر سالم بکشانید. اما زهر در آغاز ریخته شده و طرف مقابل شما، به واسطه‌ی همان شیوه‌ی آغازین، چنان دور برداشته (زاهدِ خام که انکار ِ می و جام کند/ پخته گردد چو نظر بر می ِخام اندازد!!! من فکر می کنم این دور را عبدالرضایی  بعدازتعریف وتمجید محمد حقوقی و دیگران  از کتاب آدمهای آهنی...سال72 ومقاله مفتون امینی در تقابل با سخنرانی معروفش، همان سال73 برداشته باشد عزیز! نه حالا که غریب و تنها افتاده در گوشه ای و هر که از راه می رسد، مثل تو انگی به او می زند، راستی اگر منظورت مقدمه ی مجله ی شعر است ، من شاکی ام از پرهام شهر جردی!  چون فقط درباره ی کتاب« پاریس در رنو» از سال76 تاکنون بیش از100 نقد و مقاله توسط چهره های مطرح ادبی منتشر شده است، اینکه مجله ی شعر فقط به ذکر چند نام  اکتفا کرده جای سوال دارد! ) که نه تنها خود دیگر قادر به پائین آمدن از آن چرخ فلک کودکانه نیست،(عجب!) که شما را هم باز به درون می‌کشد و اسیر لفاظی های شعارمدار و خنثی می کند(در شعارش حرفی نیست اما چرا خنثی؟ حتمن باید هوادار حزب توده ی جمهوری اسلامی می شد که ایشان رادیکا لش بخوانند!!!) . من شما را نمی شناسم. به قلم شما یک مقاله و احیانا یک ترجمه خوانده ام، که همانها البته در من نسبت به شما علاقه و احترام پدیدآورده‌است.( تعجب ندارد ! بی شک شما ازتمام نام هایی که در این نوشته یاد کرده اید فقط یک شعر یا داستان و مقاله خوانده اید!) من آقای عبدالرضایی را هم نمی شناسم. (اینجا دیگر گزک داده اید دلیلش را بعد می گویم) از او چند شعر خوانده‌ام، در سایت " مانی ها" (  گزینه ی 10 کتاب شعر عبدالرضایی ، صدا وعربده و نقد و همه چیزی درباره ی اورا می توانستید، در همین مجله ی شعر بخوانید وبعد، در این متن!؟ قلم اندازی کنید)  که هم آثار جالب توجه و لذتبخش در میا ن شان دیده ام(مثلن این کلی گویی نیست!؟ این چند شعر کدامشان جلب توجه می کردند ؟ و چرا لذت بخش بوده اند؟)  و هم قطعه‌هایی(اگر نمی خواستید بنویسید قطعات، به کلماتی چون پاره هایی، تکه هایی،بخش هایی، التفاتی می کردید تا در این متن!؟ گهربار نقشی ایفا کرده باشند) که تعجب و تاسف در من برانگیخته‌اند.( خواندن شعر بد که مرسوم است، حالا چرا تاسف خورده ا ید که لذت بخش نیست و سبب ساز رودل کردن است؟ شما هم گویا دو کتاب شعر منتشر کرده اید که کولاک است وبالابری برای بالا آوردن! البته حرفم را پس می گیرم !؟در متن!؟ شما از چند نفر دیگری هم به عنوان شاعرانی هفتادی یاد شد که من فقط دربرابرشان سکوت کرده ام و این نه به دلیل پذیرش  این اسامی به عنوان شاعر بلکه فکر می کنم با نام مستعار هم نمی شود کسی را که اصلن نیست، شاعر خطاب کرد!) چند سال پیش از آن، در مجله ای مقاله ای خوانده ام(البته دارید دروغ می گویید آن مقاله را که مثل همین متن !؟ مهم شما نثری ارزنده وتروریک دارد، من در هزار جا نه فقط در مجله ای!!! یعنی در فصل نامه ها ی باران، نگاه نو،پیک ادب و هنر دانشگاه سوره وروزنامه های جمهوری ، فجر، گیلان امروزوسایت های برج وبومرنگ وپنداروقابیل و دهها وبلاگ اینترنتی دیده ام اما ندیده ام کسی یا جایی درنشر پاسخ هایی که به مطلب باوندپورتوسط خیلی ها- نامی و گمنام- داده شد، اهتمامی ورزیده باشد!!!)  که به افشاگری در مورد متن یک گفت و گوی وی (که گویا بخش بزرگی از اظهار نظرهای تئوریکش از اینسو و آنسو اقتباس شده بود) ( پرانتز قبلی مال ساس قهرمان است اما تذکر من به او این است که خود بهنام باوند پوردر جوابیه اش به پندار نوشته  فقط صفحه ای از گفتگوی سی صفحه ای علی عبدالرضایی ! از انهدوانا ست! شما می نویسید بخش بزرگی !؟ ... پس در می گذرم!!!) خوانده‌ام، و دیگر اینکه با وجود همه‌ی جنبه‌ها و جرقه‌های مثبت در کار وی، هرگز کار هیچ هیاهوگری را ( نه آن که درباره‌اش هیاهو می‌شود) جدی نگرفته‌ام.( راستی هرگز کتاب استاد محبوب خود « طلا در مس» را خوانده اید!؟)هیاهو (یا بنا به اصطلاحی که سالها پیش در ایران ساخته شد: غوغا سالاری) که تمام می‌شود و فرو می‌نشیند، تازه حرکت واقعی شروع می‌شود. البته در همین آغاز هم بگویم که در این متن (گفت و گوی شما با علی عبدالرضایی) هم از جانب شما برخی پرسش‌های جالب طرح می‌شود، و هم برخی از پاسخ‌های آقای عبدالرضایی ارزش شنیدن وخواندن دارد .(البته که منظور ایشان خواندن است، ما که چیزی  نشنیدیم! تازه همین جا به خواننده ی حرفه ای این مطلب پیشنهاد می کنم سری به سایت قلمرو زده گفتگوی ساسان خان را با یوسف علیخانی یا هر کس دیگر بخواند و فقط با همین مصاحبه ی علی با مجله ی شعر ، از هر لحاظ که دلش خواست، قیاس کند و خود بگوید که کلی گو ، حسود ، شهرت طلب، تازه کار و سطحی کیست؟

در کارخانه ای که ره ِعقل و فضل نیست/ فهم ضعیف، رای ِفضولی چرا کند!!!؟)

 

چرا این متن را می نویسم؟ اجازه بدهید با مقدمه ای آغاز کنیم.

 پس این متن!؟ را فقط ساسان قهرمان ننوشت! تازه این متن!؟ را چند نفری نوشته اید؟

 

نمی دانم که آیا مهاجرت کرده‌اید یا نه، و اگر آری،  چند وقت است.عمر مهاجرت / تبعید من دارد بیست و دوساله می‌شود.( آقای قهرمان!؟  تبعید با مهاجرت فرق دارد! چون اگر تبعیدی باشید، قاعدتن نباید با یوسف علیخانی، دبیرفرهنگ و هنرروزنامه ی انتخاب که صاحب امتیاز آن،  حوزه ی علمیه قم است ومدیرمسئولش یک ملا! مصاحبه کرده باشید، پس بفرمایید عمر مهاجرت! مثل برخی از شهروندان گاهی درایران و وقتی درکانادا! گرچه من معتقدم که برخی از همین مهاجران ِ به هر دلیلی از امثال آقای قهرمان مستقل ترند، فرهنگی تر هم!) نیمی از عمر خود را در این سوی جهان زیسته‌ام و هرچه که بگذرد، این نیمه‌ی دوم سنگین‌تر خواهد شد. در این سال‌ها شاهد اتفاقات زیاد و رویکردهای هماهنگ و ناهماهنگ بسیارِ فرهنگی و اجتماعی بوده‌ام. در میان آنها، چه بسیار حرکت‌های جدی و ریشه‌ای و قابل توجه و اتکا، و(این ویرگول و واو ِکنار هم برای چیست؟) چه بسیار کوته فکری ها، دشنام گویی‌ها، منم زدنها و کهنه‌گرایی‌ها در یاد مانده‌اند و از یاد رفته‌اند. نه این که بالاخره همه از یک خاک( بیچاره خاک ایران! هرکه این روزها پستی می کند آن را سفله پرور می نامد) روئیده ایم؟

سال‌ها پیش، با ارائه ی تئوری‌ای درباره‌ی مهاجرت در یک سلسله مقاله ( که نخست در نشریه ی شهروند و سپس در نشریات و سایتهای دیگر و  برخی هم در کتاب " نیم نگاه / سی مقاله در نگاه به فرهنگ و جامعه - ٢٠٠١ "  منتشر شدند (نثرشو! خجالت هم نمی کشه! مثلا آقا داستان نویسه!) و مبنای سخنرانی ام در سمینار ایران شناسی سوئد - ١٩٩٨ هم قرار گرفتند) ( راستی در حال نقد و ردِ یک مصاحبه اید مثلا؟ یا شرح حال قهرمانی ساسان را گزارش می کنید؟) جامعه ی ایرانیان ساکن خارج از کشور را به سه گروه اصلی و اساسی تقسیم کرده بودم:

جامعه ی موقت، جامعه ی مهاجر، و جامعه ی آزاد

مبنای این تئوری، جدا از تقسیم بندی فرهنگی و اجتماعی، یک بررسی و شناخت درست، به همراه یک فرض نادرست بود که نسل مرا، نسل سی و چند ساله های آن دوران را، آخرین نسل مهاجر می پنداشت، و می پنداشت که ادبیات و زبان فارسی در مهاجرت نیز، با ما پیر خواهد شد و تداوم - به این صورت و در این مسیر- نخواهد یافت. این درست بود که نسل دوم و سوم مهاجرت، یعنی فرزندان ما،  ربط زیاد و ریشه ای با ما و زبان و ادبیات ما و فرهنگ اجتماعی - سیاسی یا ادبی ما ( عبدالرضایی اشتباه می کند فقط برخی از داستان نویس های داخلی نیستند که بلدی در نثر ندارند، چقدر ماما می کنید؟لااقل یکی از این «ما»ها را حذف می کردید) نداشت و نمی توانست داشته باشند(باشد)، و در نتیجه، دورانی قرار بود با ما تمام شود. اما، آ نچه که من در آن دوران نمی دیدم، تداوم حیات جمهوری اسلامی به شکل کنونی( یعنی هنوز هم حزب توده دست بردار نیست  و مثل جناح دوم خرداد پرست، امیدوار است، جمهوری اسلامی خودش را اصلاح کرده  و تداومی به شکل کنونی نداشته باشد؟ پس بیهوده نیست که خیلی ها هنوز شیرین عبادی را حلوا حلوا می کنند تا از درون اسلام دمکراسی عزیز را بیرون بکشد)، بزرگ شدن  نسل بعدی و جوانترها در ایران و قدم گذاشتن آنان در راهی که ما چند سال پیش تر و با ذهنیت و روحیه ای دیگر در آن گام گذاشته بودیم. و(برای اینکه متن!؟ شما روان تر خوانده شود پیش از واو نقطه نگذارید !) از این مهمتر، مهاجرت کردن شان و پیوستن شان به این قافله(آقا سلیس تر بنویسید لطفن! درجمله ی قبلی،« کردن» یا لااقل«  شان» ویا هر دوی اینها یعنی« کردن شان»،  کمی تا قسمتی و احیانن خیلی اضافی ست).  قضيه ی مهاجرت اينک شکل ديگری پيدا کرده است. در طول چند سال اخير، ما شاهد مهاجرت قانونی دهها هزار ايرانی به کانادا بوده‌ايم که اغلب هم از تمکن  مالی مناسب برخوردارند و تقريبا بلافاصله پس از (يا حتی پيش از) ورودشان خانه و وسایل و اتومبیل و محل کسب شان را  خريده‌اند و کسب خود را براه (« به» را یا همه جا سر هم و در هم، یا سوا کنید) انداخته‌اند ...اما یک نکته ی ظریف در پیوند با این پدیده، آزار دهنده است:(یک نقطه کافی نبود؟) گذشته از این که اغلب این مهاجران جدید، از چه قشر و طبقه‌ای هستند،(این ویرگول و این این! اضافی ست) و گذشته از این که چه وابستگی مذهبی، سیاسی یا دولتی ای دارند و چگونه به ثروت  و موقعیت امروز خود دست یافته‌اند، با خود فرهنگی را به جمع‌های ایرانی وارد  کرده اند و می کنند، که بسیاری از ما با تلاش و زجر فراوان از آن گریخته ایم و از ذهن و روان خود بیرونش رانده ایم. این را داشته باشید تا بعد. (ببخشید ! این را من نمی توانم داشته باشم. .«.آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر/ کاین سابقه ی پیشین تا روز ِپسین باشد!» این جملات درمتن!؟ ی ریخته شد که می خواهد به نقد یک گفتگوی ادبی بپردازداما مدام به حاشیه می رود که حقیقت را حاشا کرده وحاشیه ای کاذب گردِ شاعری که عمری درخانه ای شیشه ای زندگی کرده وازمقدس معمولی ساخته دست وپا کرده باشد که هرگز شدنی نیست،عبدالرضایی شناسنامه دارد ، همه او را می شناسند! نه هرگز از تمکن مالی برخورداربوده نه مثل خیلی ها از تلون حالی ! چه جای صحبتِ نامحرم است مجلس انس/ سر ِپیاله بپوشان که خرقه پوش آمد!)

با این حال، من امروز با نسل نوی( باید می نوشتید نو ای  یا تازه ای، جدیدی  ...)  از جوانان ایرانی آشنا رودررو شده ام(این جمله دیگر زیادی شدید می لنگد، آشنا شده اید یا رودررو؟ اگر منظورتان ایرانی ِ آشنا بوده این رودر رو دیگر چه صیغه ای ست؟) که زبان و ادبیات فارسی، هم در ذات خود و هم (چون در انتهای جمله« نیز» آورده اید این« هم » اضافی ست) در پیوندی ارگانیک با زبانهای دیگر، دغدغه ی آنان نیز هست (« هست »یعنی وجود دارد آقا! آنجایی می تواند جای« است» را بگیرد که قادر باشد این معنا را القا کند). نه یکی دوتایند، نه یک گونه و یکدست. از اینان گذشته، ایرانیان بسیاری همچنان به کشورهای اروپایی وارد می شوند. قانونی و غیر قانونی،( یا واو یا ویرگول) و به قصد ماندن با هر شیوه و دلیلی(ببخشید! من این «با»ی اخیر را «به» خواندم). بدیهی است که اغلب مهاجران اجتماعی و اقتصادی به کانادا، (باید قبول کنیدبا این نثری که دارید، این نوشته یک نوشته محسوب می شود نه متن! در چندسال اخیرطوری نوشته اید که بیچاره قاضی سعید هم از رو رفت ! آن یک جواعتباری هم که به علت ناشریت،  با چند ذکر خیری که از گسل شد، به دست آورده بودید، با تِری که در نثراین متن!؟ زدید، به قول استادتان ازخود گسلیدید! ببخشید! گسریدید!) و اغلب مهاجران سیاسی و فرهنگی به اروپا مهاجرت می کنند یا پناهنده می شوند(مهاجران سیاسی!؟  مهاجرت اگر سیاسی باشد اجباری ست ،اینان فقط پناهنده ی سیاسی محسوب می شوند! به این عنوان افتخارآفرین هم تا آنجا که من اطلاع دارم، همیشه بالیده اند، مگر آن که از فرهنگستان زبان جمهوری اسلامی دستور آمده باشد، جای پناهنده ی سیاسی بنویسید: مهاجر سیاسی!!! پس زین پس در خطابت خطا مکن! اینان پناهنده ی سیاسی اند! چون اگر در ایران می ماندند، راهی نداشتند، مگراینکه خانه در زندان کنند یا به مرگ بگویند آری!). نمونه ها کم نیست. از عباس معروفی و سرکوهی و  کوشان گرفته، تا مریم هوله و دیگران، که کوشیدند  جای خود را در( این در اضافی ست) کنار سردوزامی و خاکسار و باوندپور و نانام  و قاسمی و دیگران باز کنند و نقش خود را بزنند .(( آقای مربوطه! کنار هم قرار گرفتن این نامها چه مقصودی را دنبال می کند؟ معنایش این است که عبدالرضایی جز یک مورد از هر دو گروه!!! که فکر می کند دست سازبوده و از استقلال قلمی برخوردار نیستند، نمی خواهد کناربقیه بایستد!؟ او که تاکنون درباره ی شعر و داستان برونمرزی اظهار نظری نکرده که تو اینگونه داغ کرده ای! طفلی فقط زیرآبِ مسابقات فرمایشی ِ مرسوم در ایران را زده ، به شما بَر خورد؟ نکند تو را هم رزرو کرده اند!؟ علی اواخر سال 80 از وبایی که داشت، بعدِ سینما و ادبیات داستانی دامنگیر شعر می شد، در جمع مشورتی کانون نویسندگان ایران تحت عنوان مانیفست همگرایی سخن راند و چوبش را هم خورد . جز سیمین بهبهانی که مقدمات سفرش به امریکا را با دعوتنامه ای از طریق بنیاد خویی فراهم کرد، از کسی  کمک  نخواست . مال و منالش فروخت  و پول بلیط و خرج معیشتش را تا همین الان که یک سال از رفتنش می گذرد، از جیب مبارک خود داده و برخلافِ شایعه ای که به طور گسترده در ایران پخش شد و خبر می داد، یک حزب سیاسی ویلایی در دل پاریس و ماشینی را به وی ارزانی داشته ! اتاقی را در حومه پاریس از محسن یلفانی نویسنده اجاره کرده و تاکنون حتی سنتی از هیچ فرد وگروه و کشوری کمک نخواست. عبدالرضایی سالها پیش به مدت یک ترم در دانشگاهی استاد حل تمرین ریاضیات مهندسی بوده  و همزمان با امتحانات ِ پایان ِ همان ترم به دلیل پوشش بد!!! از آن جا اخراج شد وبه پیشنهاد یکی از همکاران ِ دانشگاهی ش قرار بوده بعد از سخنرانی ش در شرکت ساختمانی دوستش  در نیویورک، کار مهندسی کند که آن هم  نشد .چون نتوانست از سفارت آمریکا در فرانکفورت ویزا بگیرد! پس دست ازپا کوتاهتربا توجه به شناختی که ازوضع معیشت نویسندگان تبعیدی پیدا کرده بود،قصد داشت که با وجود همه ی مشکلاتی که در ایران داشت، « درباره ی این مشکلات توضیح نمی دهم چون به علی برمی خورد اگر او را مثل آقای قهرمان! قهرمانی سیاسی بنامم» به وطن برگردد. در نامه ای از وی خواستم که در باره ی وضع و کیفیت ادبیات در خارج ازکشور برایم بنویسد واو در یک جمله نوشت، برای شناخت شاعران ونویسندگان بیرون باید گشت و گذاری در تمام دنیا داشت اما با توجه به شناختی که ازچندوچون زندگی درخارج پیدا کرده ام، همین که هنوز دارند، می نویسند، یعنی اینکه شق القمرمی کنند. دیگر منتظر بودم که بعد از سفری تفریحی به ایران بازگردد. اما ناگهان ایمیل زد که عاشق شاعرزیبایی که در تبعید بسر می برد، شده است! البته اقرار می کنم که من به شخصه باورم نشد، دو ماهی گذشت ، مهلت ویزای سه ماهه اش هم به اتمام رسید و برنگشت!  بی وفا به ایمیل های من هم پاسخی نداد ! تا اینکه خبردار شدم ، با همان شاعر ازدواج کرده ست. البته باز هم به کتم نرفت که نرفت! چندی بعد شعر بلند « تبریز» را درمجله ی شعر خواندم و معلومم شد که زیبا کرباسی او را مفتون خود کرده و بکارت شعری ش را گرفته است .  چون علی طی سالها شاعری و نشرچندین کتاب هرگز به کسی شعری تقدیم نکرده و از این اکراه داشت. پس منتظر شدم ، دست همسرش را بگیرد وبه ایران برگردند، تا اینکه نوشت، همسرش به دلیل سرودن شعرهای انتقادی و عضویت در شورای دبیران کانون نویسندگان در تبعید، نمی خواهد و اصلن نمی تواندکه  به ایران برگردد. در نتیجه آقای ساسان قهرمان !علی به خاطر اینکه در کنار همسرش باشد، پناهندگی گرفت! چرا اینها را نوشته ام؟ اولن خواستم شما در تئوری مهاجرت خود تجدید نظری کرده وبخش چهارم را به پناهندگان عاشق اختصاص دهید !!! عبدالرضایی این سالهای آخری که در ایران بود ، جنب اتاق کاری که در آن به تدریس خصوصی می پرداخت، پرسه می زد و تبعیدی همان اتاق کارش بود و چندان هم شاعری داخلی محسوب نمی شد! حالا هم در همان اتاق منتها با عشقش در پاریس بسر می برد! پس شاعری خارجی نیز محسوب نمی شود! نه روبروی شما قرار گرفته نه خواسته در کنار کسی جز همسرش بنشیند،اگر هم بخواهد روزی خودش را با شاعرانی قیاس کند، ترجیح می دهد اینان همان شاعران فرانسوی باشند!  نه شاعران ونویسندگان هر دم کتک خور ایران که سانسور لتّ وپار شان کرده ست!  البته همانطوری که انجمن جهانی قلم، انجمن های قلم انگلیس و لهستان و ایتالیا وامریکا نه کانادا!!! وکانون نویسندگان فرانسه از او حمایت کرد، کانون نویسندگان و انجمن قلم در تبعید ِ ایران نیز تنهایش نگذاشت، این یعنی  عبدالرضایی رابطه ی خوبی هم با خیلی از نویسندگان مستقل تبعیدی که هیچ ربطی به حزب توده ی جمهوری اسلامی ندارند، دارد.)


...  این نوشته می‌خواهد به ما یادآوری کند که در کدام مقطع زمانی و مکانی از این فرهنگ ایستاده‌ایم،  و این که در هر دوره و هر گوشه‌ای از این خاک، نخست باید قواعد بازی را آموخت، یا پذیرفت، بعد وارد گود شد. ( قواعد این بازی  که نشستن ِمدام بر دو صندلی ست به کتِ امثال عبدالرضایی نمی رود! اوایل همین مصاحبه این را تشریح کرده که بنگاه برو نیست ! و اگر منظورت گود زورخانه و شهرت و این حرف هاست، بدان که علی چندسالی  ست،  ازهر چه گودی دارد، بیرون آمده و عطای شهرتِ الکی- ادبی را به لقایش بخشیده ست. از این سنخ پند و اندرز را هم بسیار شنیده است. باور نمی کنی اگر!؟ از استادت بپرس یا سری به کتاب گزاره های منفرد باباچاهی بزن! اصلن ساسان قهرمان! ساس که قهرمان نمی شود! نکند فریب اسم فامیلت را خورده ای؟ تو اصلن کی هستی که چنین اُرد می دهی؟ مشهورتری!؟ آنقدر در چنته داری که 10 دقیقه در مقابل علی دوام بیاوری؟ سابقه ی ادبی بیشتری داری؟ پنجاه ساله من بسیار دیده ام پیرمرد! این که دلیل نمی شود! ؟مستعد تری؟ باهوش تری؟ مثل او قهرمان المپیاد ریاضی بودی؟ از علم بیشتری برخورداری؟ خوش تیپ تری یا که خوب تار می زنی؟ مثل همان نویسنده ی علی نویس که نام تو دم به ساعت در سایتش وول می خورد، کم نیستند نویسندگانی که زندگی شخصی عبدالرضایی را داستان می کنند تا شهرتی کسب کرده و آوازه ای درکرده باشند!  نکند تو نیز فکر کرده ای اگر بر علیه او بنویسی در هزار جا چاپ می شود وشهرتی نصیب خود می کنی!؟ خیالت جمع! با شهریار مندنی پور هم فرقها دارد! نمی توانی مثل مقاله ای که درباره ی مندنی پور قلمی کردی،  هر گمان بدی راهر طوری که دلت خواست ، بافته و به خورد خواننده دهی! خیال واهی که جایی در نوشته ی انتقادی ندارد! تو اگر به چیزی مشکوکی بحثی نیست ، دلیلی ارائه کن که ما هم بدانیم!!! و اگرمایلی سری در بین سرهایی که نمی بینم، درآوری ، تحلیلی جهت رد برخی نظریات عبدالرضایی که در جاهایی کم بیراه نیست ، ارائه کن!) و یک نکته‌ی دیگر: جهان، و جهان ادبیات بالتبع، آموخته‌ایم که الوان‌تر از آن سلول‌های انفرادی تاریک و بی‌منفذی است که ما در آنها چشم به  دنیا گشودیم و بر دیوا‌های بلندش ناخن خرد کردیم. جهانی که هزار چشم می خواهی تا گوشه‌ایش را ببینی، و با هزار چشم می‌بیندت. ( این دوجمله را احتمالن از« بامداد خمار» کش رفتی)

در این سال‌ها، ما – نه چندان هم آسان – به همان نسبت که آموخته‌ایم که در ارائه‌ی آرا و دیدگاه‌های خود و دیگران، حرمت آموختن را پاس داریم و با ذکر ماخذ و منبع آموخته‌های خود راهگشای آموختن بیشتر خود و دیگران باشیم، ( پس چطور است که در ادامه ی همین متن!؟ افاضات فرمودید  بخش میانی گفتگوی علی مال اونیست، اما نه نوشتید، صاحبش کیست! نه ماخذی دادید! پس شما هیچ چیز جز حسادت که درآن سرآمد ِ روزگارید، نیاموختید!)  این را هم آموخته‌ایم که حساب سلیقه‌های فردی و لذت‌های شخصی را از اصولی عمومی و اثبات شده،( اصلن این اصول عمومی و اثبات شده چیست؟ عبدالرضایی در کجای مصاحبه اش به رد اصول عمومی پرداخته !؟ تا آنجا که من در این سالها دیده ام، اوهمیشه هرچیز عمومی را به عامه واگذاشت واشکال اساسی اش هم به عقیده ی من در همین نکته ست) و حساب ادعا را از تحلیل جدی و بحث مدلل جدا کنیم. و آموخته‌ایم که هجو و دشنام،( این دیگر ریاکاری ست!  آقا از سردوزامی که آخر هجو