www.poetrymag.org
دوستان بسيار عزيز!
حضور يافتن در جمع شما و سخنگفتن با شما و سخنشنيدن از شما، هميشه براى من
فرصتى است سخت مغتنم و تجربهاى است بسيار کارساز. اما معمولا دور هم که
جمع مىشويم تنها از مسائل سياسى حرفمىزنيم، يا بهتر گفته باشم مىکوشيم
به بحث پيرامون حوادث درون مرزى بپردازيم و آنچه را که در کشورمان
مىگذرد با نقطهنظرهاى اساسى خود بهمحک بزنيم و غيره و غيره... و اين ديگر
رفتهرفته بهصورت يک رسم و عادت درآمده و کموبيش نوعى سنت شده. من
امشب خيالدارم اين رسم را بشکنم و صحبت را از جاهاى ديگر شروعکنم و
بهجاى ديگرى برسانم. مىخواهم درباب نگرانىهاى خودم از آينده سخنبگويم.
مىتوانم تمام حرفهايم را در تنها يک سؤال کوتاه مختصرکنم، اما براى
رسيدن به آن سؤال ناگزيرم ابتدا مقدماتىبچينم و زمينهاى آمادهکنم.
براى اين زمينهسازى فکرمىکنم بهجاى هرکار، بهترباشد حقيقتى تاريخى را
بهعنوان نمونه پيش بکشم، بشکافمش، ارائهاش بدهم، و بعد، از نتيجهاى که
بهدست خواهدآمد، استفادهکنم و به طرح سؤال موردنظر بپردازم.
دوازده سال پيش، در جشن مهرگان، در نيويورک، ديدم که دوستان ما مناسبت
اين جشن را پيروزى کاوه بر ضحاک ذکر مىکنند. البته اين موضوع نه تازگى
دارد؛ نه شگفتى، چون تحقيقاً بسيارى از دوستان در هر جاى جهان که هستند،
همين اشتباه لپى را مرتکب مىشوند. من اين موضوع را بهعنوان همان نمونه
تاريخى که گفتم مطرحمىکنم و در دو بخش به تحليل و تجزيهاش مىپردازم تا
ببينيم به کجا خواهيمرسيد.
اول موضوع جشن مهرگان :
مهر، دراصل، در فارسى باستان، ميترا يا درستتر تلفظکنم ميثره بوده. و مهر
يا ميترا يا ميثره همان آفتاب است. مهرگان هم که به فارسى باستان
ميثرگانه تلفظمىشده از لحاظ دستورى يعنى«منسوب به مهر».
درباب خود ميثره يا مهر يا آفتاب بايد عرض کنم که يکى از خدايان اساطيرى
ايرانيان بوده و يکى از عميقترين مظاهر تجلى انديشهى ايرانى است که در
آن انديشهى خدا و تصور خدا براى نخستينبار به زمين مىآيد و درست که
دقتکنيد، مىبينيد الگويى است که بعدها مسيح را از روى آن مىسازند.
اينجا لازماست در حاشيهى مطلب نکتهيى را متذکر بشوم که اميدوارم سرسرى
گرفتهنشود:
اهميت اسطورهى مسيح در اين است که مسيح (به اعتقاد مسيحيان البته) پسر
خدا شمردهمىشود ـ يعنى بخشى از الوهيت. اين الوهيت مىآيد به زمين.
پارهاى از خدا از آسمان مىآيد به زمين، آن هم در هيأت يک انسان خاکى.
با انسان و بهخاطر انسان تلاشمىکند، با انسان و بهخاطر انسان دردمىکشد و
سرانجام خودش را بهخاطر نجات انسان فدا مىکند... ما کارى با مسيحيت
مسخرهاى که پاپهاو کشيشها و واتيکان سرهم بستهاند، نداريم اما در تحليل
فلسفى اسطورهى مسيح به اين استنباط بسياربسيار زيبا مىرسيم که انسان و
خدا بهخاطر يکديگر درد مىکشند، تحمل شکنجه مىکنند و سرانجام براى خاطر
يکديگر فدا مىشوند. اسطورهاى که سخت زيبا و شکوهمند و پرمعنى است.
بارى، هم موضوع فرودآمدن خدا به زمين، هم تجسم پيدا کردن خدا در يک قالب
دردپذير ساختهشده از گوشت و پوست و استخوان، و هم موضوع بازگشت مجدد مسيح
به آسمان، همگى از روى الگوى مهر يا ميثره ساختهشده. در آيين مهر و
براساس معتقدات ميترايىها، ميثره پس از آنکه بهصورت انسانى بهزمين
مىآيد و براى بارورکردن خاک و برکتدادن به زمين گاوى را قربانى مىکند
دوباره به آسمان برمىگردد.
اين از مهر، که مهرگان منسوب به اوست.
اما مهرگان، درحقيقت و در اساس مهمترين روز و مبدأ سال خريفى يعنى سال
پاييزى بوده است. و اينجا باز ناگزير بايد به حاشيه بروم و عرضکنم که
نياکان؛ ما بهجاى يکسال شمسى دو نيمسال داشتهاند که عبارت بوده از سال
خريفى يا پاييزى و سال ربيعى يا بهارى، که بحثش بسيار مفصل است و از صحبت
امشب ما خارج، اما مىتوانم خيلى فشرده و کلى عرض کنم که همين نکتهى
ظاهراً به اين کوچکى درشمار اسناد معتبرى است که ثابت مىکند اقوام آريايى
از شمالىترين نقاط کرهى زمين به سرزمينهاى مختلف و از آن جمله ايران
کوچيدهاند زيرا ابتدا سالشان به دو قسمت، يکى تابستانى دو ماهه و ديگر
زمستانى ده ماهه، تقسيممىشده که اين، چنانکه مىدانيم موضوعى است
مربوط به نواحى نزديک به قطب. بعدها هرچه اين اقوام ازلحاظ جغرافيايى
پائينتر آمدهاند طول دورهى تابستانشان بيشتر و طول دورهى زمستانشان
کمتر شده و اصلاحاتى در تقويم خود به عمل آوردهاند که دست آخر به تقسيم
سال به دورهى تقريباً شش ماهه انجاميده که بخش بهاريش با نوروز
آغازمىشده و بخش پاييزيش با مهرگان، و اين هردو روز را جشن مىگرفتهاند.
روز جشن مهرگان مصادف مىشده است با ماه بغياديش، يعنى ماه بغ يا
ميثره.
خود اين کلمهى بغ به فارسى به معنى مطلق خدايان بوده و بعدها فقط به
ميترا يا مهر اطلاق کردهاند. بُخ هم که تصحيفى از بغ است در زبان روسى
به معنى خداست.
ضمناً براى آگاهىتان عرض کرده باشم که ماه بغياديش معادل ماه بابلى
شَمَش بوده که همان شمس يا آفتاب است.
معادل ارمنى کهن آن هم مِهگان است که باز تصحيفى است از مهرگان يا
ميثرگانه، ماه سُغدى آن هم فغکان بوده که باز فغ همان بغ به معنى خدا
يا مهر باشد و سلاطين چين را هم از همين ريشه فغفور يا بغپور مىخواندهاند
که معنيش مىشود پسر خدا يا پسر آفتاب. و بالاخره زردشتيان هم اين ماه را
مهر مىنامند که ما نيز امروز بهکار مىبريم.
اينها البته نکاتى است مربوط به گاهشمارى که با علوم ديگر از قبيل
زبانشناسى و نژادشناسى و غيره ظاهراً ريشههاى مشترک پيدا مىکند و به
وسيلهى يکديگر تأييدمىشوند.(اينکه گفتم ظاهراً، به دليل آن است که من
در اين رشتهها بىسواد صرفم.)
درهرحال، چنانکه مىبينيم، مهرگان از اين نظر هيچ ربطى با اسطورهى ضحاک
و فريدون و قيام کاوه و اين مسائل پيدا نمىکند. جشنى بوده است مربوط
به نيمسال دوم که با همان اهميت نوروز بر پا مىداشتهاند و از ۱۶ ماه
مهر(يا مهرگان روز) تا ۲۱ مهر(يا رامروز) به مدت ششروز ادامه مىيافته.
البته ممکناست سرنگون شدن ضحاک با چنين روزى تصادف کرده باشد ولى
چنين؛ تصادفى نمىتواند باعث شود که علت وجودى جشنى تغيير کند. مثلا اگر
ناصرالدين شاه را در روز جمعهاى کشته باشند، مدعىشويم که جمعهها را بدين
مناسبت تعطيل مىکنيم که روز کشتهشدن اوست.
پيشتر به اين نکته اشاره کردم که مسيحيت تمامى آداب و آيينهاى
مهرپرستى را عيناً تقليد کرده که از آن جمله است آيين غسل تعميد و تقديس
نان و شراب. اين را هم اضافه کنم که به اعتقاد کسانى، جشنهاى ۲۵ دسامبر
که بعدها بهعنوان سالگرد مسيح جشن گرفته شده ريشههايش به همين جشن
مهرگان مىرسد. و حالا که صحبت ميلاد مسيح به ميان آمد، اين نکته را هم
بهطور اخترگذرى بگويم که خود ايرانيان ميترايى اين روز مهرگان را
درعينحال روز تولد مشيا و مشيانه هم مىدانستهاند که همان آدم و حوا ى
اسطورههاى سامى است ، و اين نکته در بُندهشن (از کتب مهمى که از اعصار
دور براى ما باقى مانده) آمده است. البته اينجا مطالب بسيار ديگرى هم
هست که من ناگزيرم بگذارم و بگذرم، مثلا اين نکته که آيا اصولا مسيا يا
مسايا(مسيح و مسيحا) همان مشيا هست يا نيست. و نکات ديگرى از اين قبيل.
و اما برويم بر سر موضوع دوم، يعنى قضيهى حضرت ضحاک :
دوستان خوب من! کشور ما بهراستى کشور عجيبى است.
در اين کشور سرداران فکورى پديدآمدهاند که حيرتانگيزترين جنبشهاى فکرى و
اجتماعى را برانگيخته، بهثمرنشانده و گاه تا پيروزى کامل بهپيش بردهاند.
روشنفکران انقلابى بسيارى در مقاطع عجيبى از تاريخ مملکت ما ظهورکردهاند
که مطالعهى دستاوردهاى تاريخىشان بس که عظيم است، باورنکردنى مىنمايد.
البته يکى از شگردهاى مشترک همهى جباران تحريف تاريخ است؛ و درنتيجه،
متأسفانه چيزى که ما امروز به نام تاريخ دراختيار داريم، جز مشتى دروغ و
ياوه نيست که چاپلوسان و متملقان دربارى دورههاى مختلف بههم بستهاند؛ و
اين تحريف حقايق و سفيد را سياه و سياه را سفيد جلوهدادن، بهحدى است که
مىتواند با حسن نيتترين اشخاص را هم بهاشتباه اندازد.
نمونهى بسيار جالبى از اين تحريفات تاريخى، همين ماجراى فريدون و کاوه
و ضحاک است.
پيشاز آنکه به اين مسأله بپردازم، بايد يک نکته را تذکاراً بگويم درباب
اسطوره و تاريخ: نکتهى قابل مطالعهاى است اين، سرشار از شواهد و امثلهى
بسيار، اما من ناگزير به سرعت از آن مىگذرم و همينقدر اشارهمىکنم که
اسطوره يا ميت يکجور افسانه است که مىتواند صرفاً زادهى تخيلات
انسانهاى گذشته باشد بر بستر آرزوها و خواستهاشان، و مىتواند در عالم
واقعيت؛ پشتوانهاى از حقايق تاريخى داشتهباشد، يعنى افسانهاى باشد
بىمنطق و کودکانه که تاروپودش از حادثهاى تاريخى سرچشمه گرفته و آنگاه
در فضاى ذهنى ملتى شاخ و برگ گسترده، صورتى ديگر يافته، مثل تاريخچهى
زندگى ابراهيم بن احمد سامانى که با شرح حال افسانهاى بودا سيدهارتا
بههم آميخته به اسطورهى ابراهيم بن ادهم تبديل شده. در اين صورت
مىتوان با جستوجوى در منابع مختلف، آن حقايق تاريخى را يافت و نور معرفت
بر آن پاشيد و غَثّ و سَمينش را تفکيک کرد و به کُنه آن پىبرد؛ که باز
يکى از نمونههاى بارز آن همين اسطورهى ضحاک است.
در تاريخ ايران باستان از مردى نام برده شده است به اسم گئومات و مشهور
به غاصب. مىدانيم که پس از مرگ کوروش ، پسرش کمبوجيه با توافق
سرداران و درباريان و روحانيان و اشراف به سلطنت رسيد و براى چپاول مصريان
به آنجا لشگر کشيد، چون جنگ و جهانگشايى که نخست با غارت اموال ملل
مغلوب و پس از آن، با دريافت سالانهى باج وخراج از ايشان ملازمه داشته،
در آن روزگار براى سرداران سپاه که تنها از طبقهى اشراف انتخاب مىشدند،
نوعى کار توليدى بسيار ثمربخش بهحسابمىآمده.(البته اگر بتوان غارت و
باجخورى را کار توليدى گفت!)
بگذاريد يک حکم کلى صادرکنم و آب پاکى را رو دستتان بريزم: همهى
خودکامههاى روزگار ديوانه بودهاند. دانش روانشناسى بهراحتى مىتواند اين
نکته را ثابت کند. و اگر بخواهم به حکم خود شمول بيشترى بدهم بايد آن را
به اين صورت اصلاح کنم که: خودکامههاى تاريخ از دَم يک يک چيزىشان
مىشده: همهشان از دَم، مَشَنگ بودهاند و در بيشترشان مشنگى تا حد وصول
به مقام عالى ديوانهى زنجيرى پيش مىرفته. يعنى دوروبرىها، غلامهاى
جاننثار و چاکران خانهزاد، آنقدر دوروبرشان موسموس کردهاند و دُمبشان را
توى بشقاب گذاشتهاند و بعضى جاهاشان را ليس کشيدهاند و نابغهى عظيمالشأن
و داهى کبير و رهبر خردمند چَپانِشان کردهاند که يواشيواش امر به خود
حريفان مشتبه شده و آخرسرىها ديگر يکهو يابو ورشان داشته است ؛ آنيکى
ناگهان به سرش زده که من پسر آفتابم، آن يکى ديگر مدعىشده که من بنده
پسر شخص خدا هستم، اسکندر ادعا کرد نطفهى مارى است که شبها به بستر
مامانش مىخزيده و نادرشاه که از همان اول بالاخانه را اجاره داده بود
پدرش را از ياد برد و مدعىشد که پسر شمشير و نوهى شمشير و نبيرهى شمشير و
نديدهى شمشير است.
فقط ميان مجانين تاريخى حساب کمبوجيهى بينوا از الباقى جداست. اين آقا
از آن نوع مَلَنگهايى بود که براى گرد و خاک کردن لزومى نداشت دور و
برىها پارچهى سرخ جلو پوزهاش تکان بدهند يا خار زير دمبش بگذارند. چون
بهقول؛ معروف خودمان از همان اوان بلوغ مادهاش مستعد بود و بىدمبک
مىرقصيد. اين مردک خلوضع (که اشراف هم تنها بههمين دليل او را بهتخت
نشانده بودند که افسارش تو چنگ خودشانباشد) پس از رسيدن به مصر و پيروزى
بر آن و جنايات بىشمارى که در آن نواحى کرد، بهکلى زنجيرى شد. غش و ضعف
و صرع و حالتى شبيه به هارى بهاش دست داد. به روزى افتاد که مصريان
قلباً معتقد شدند که اين بيمارى کيفرى است که خدايان مصر به مکافات اعمال
جنايتکارانهاش بر او نازل کردهاند.
کمبوجيه برادرى داشت بهنام بَرديا . برديا طبعاً از حالات جنونآميز اخوى
خبر داشت و مىدانست که لابد امروز و فرداست که کار جنون حضرتش بهتماشا
بکشد و تاج و تخت از دستش برود. از طرفى هم چون افکارى در سرداشت و چند بار
نهضتهايى بهراه انداخته بود اشراف بهخونش تشنه بودند و مىدانست که به
فرض کنار گذاشته شدن کمبوجيه ، بههيچ بهايى نخواهند گذاشت او بهجايش
بنشيند. اينبود که پيشدستى کرد و درغياب کمبوجيه و ارتش به تخت نشست.
وقتى خبر قيام برديا به مصر رسيد، داريوش و ديگر سران ارتش سر کمبوجيه را
زير آب کردند و به ايران تاختند تا به قوهى قهريه دست برديا را کوتاه
کنند.
تاريخ قلابى و دستکارى شدهيى که امروز دراختيار ماست ماجرا را به اين
صورت نقل مىکند که : «کمبوجيه پيش از عزيمت بهسوى مصر، يکى از محارمش
راکه پِرک ساس پِس نام داشت مأموريت داد که پنهانى و بهطورىکه هيچکس
نفهمد برديارا سر به نيست کند تا مبادا درغياب او هواى سلطنت بهسرش بزند.
اين مأموريتانجام گرفت اما دست بر قضا، مُغى به نام گئومات که شباهت
عجيبى هم به بردياىمقتول داشت از اين راز آگاه شد و چون مىدانست جز خود
او کسى از قتل برديا خبر ندارد، گفت من برديا هستم و بر تخت نشست» تاريخ
ساختگى موجود دنبالهى ماجرا را بدين شکل تحريف مىکند: «هنگامىکه در مصر
خبر به گوشکمبوجيه رسيد، خواه بدينسبب که فردى به دروغ خود را برديا
خوانده و خواه بهتصور اينکه فريبش داده، برديا را نکشتهاند سخت بهخشم
آمد(و اينجا دو روايتهست:) يکى آنکه از فرط خشم جنونآميز دست به خودکشى
زد، يکى اينکه بىدرنگبه پشت اسب جست تا به ايران بتازد. و براثر اين
حرکت ناگهانى خنجرى که بر کمرداشت به شکمش فرو رفت و از زخم آن بمرد.»
که اين روايت اخير يکسره مجعولاست. حجارىهاى تختجمشيد نشانمىدهد که حتا
سربازان عادى هم خنجر بدون نيام بر کمر نمىزدهاند چه رسد به پادشاه. در
هر حال، بنا بر قول تاريخ مجعول: «پرک ساس پس راز به قتلرسيده بودن
برديا را با سران ارتش در ميان نهاد. آنان شتابان خود را به ايران رساندند
ودريافتند کسى که خود را برديا ناميده مغى است به نام گئوماته که برادرش
رئيس کاخهاى؛سلطنتى است. پس با قرار قبلى در ساعت معينى به قصر حمله
بردند و او را کشتند و با همقرار گذاشتند صبح روز ديگر جايى جمعشوند و هرکه
اسبش زودتر از اسب ديگران شيههکشيد پادشاه شود. مهتر داريوش زرنگى کرد و
شب قبل در محل موعود وسائل معارفهىاسب داريوش و ماديانى را فراهمآورد، و
روز بعد، اسب داريوش بهمجرد رسيدن بدانمحل به ياد کامکارى شب پيش
شيههکشيد و به همت آن چارپاى حَشَرى، سلطنت (که صدالبته وديعهاى الهى
است) به داريوش تعلقگرفت.»
خوب، تاريخ اينجور مىگويد. اما اين تاريخ ساختگى است، فريب و دروغ
شاخدار است، تحريف ريشخندآميز حقيقت است. پس ببينيم حقيقت واقع چه بوده.
نخست بگويم که: چه لازم بود که داريوش و همدستانش کمبوجيه را بکشند؟
۱. جنون کمبوجيه بهحدى رسيده بود که ديگر مىبايست دربارهاش فکرى اساسى
کنند.
۲.تنها با سر به نيست کردن کمبوجيه بود که مىتوانستند قتل برديا را به
گردن او بيندازند و خود از قرارگرفتن درمعرض اين اتهام بگريزند.
۳. چنانکه خواهيم ديد با کشتن کمبوجيه قتل برديا بىدردسرتر مىشد.
ديگر بگويم که: چرا پس از کشتن برديا پاى گئومات دروغين را بهميان
کشيدند؟
۱. چون پس از کمبوجيه سلطنت حقاً به برديا مىرسيد، و آنان اولا مخالف
سرسخت اعمال و اقدامات او بودند و درثانى با قتل برديا متهم به شاهکشى
مىشدند که عواقبش روشنبود. اين بود که برديا را بهنام گئومات کشتند.
۲. نفوذ اجتماعى برديا بيش از آن بوده که تودههاى مردم قتلش را برتابند.
بررسى واقعيت ماجرا بهتر مىتواند اين نکات را روشنکند:
ما براى پى بردن به واقعيت امر يک سند معتبر تاريخى دردست داريم. اين سند
عبارتاست از کتيبهى بيستون که بعدها به فرمان همين داريوش بر سنگ کنده
شده، گيرم از آنجا که معمولا دروغگو کم حافظه مىشود همان چيزهايى که
براى تحريف تاريخ بر اين کتيبه نقرشده است مشت اين شيادى تاريخى را
بازمىکند. من عجالتاً يکى از جملههاى اين کتيبه را براى شما مىخوانم:
«من، داريوش ، مرتعها و کشتزارها و اموال منقول و بردگان را به مردم
سلحشوربازگرداندم... من در پارس و ماد و ديگر سرزمينها آنچه را که گرفته
شده بود،باز پس گرفتم.»
عجبا، آقاى داريوش ، اين مردم سلحشور که در کتيبهاى بهشان اشاره
کردهاى غير از همان سران و سرداران ارتشند که از طبقهى اشراف انتخاب
مىشدند؟ ـ کسى مرتعها و کشتزارها و اموال منقول و بردگان آنها را از
دستشان گرفتهبود که تو دوباره به آنها بازگرداندى؟
کليد مسأله در همينجا است. حقيقت اين است که اصلا گئوماته نامى در ميان
نبود و آنکه به دست داريوش و همپالکىهايش به قتل رسيده، خود برديا
بوده است. ــ برديا از غيبت کمبوجيه و اشراف توطئهچى دربارى استفاده
مىکند و قدرت را به دست مىگيرد و بىدرنگ دست به دگرگون کردن ساختار
جامعه مىزند ــ دگرگونىهايى تا حد انقلاب. آنچنان که از نوشتهى هرودوت
برمىآيد، درمدت هفت تا هشت ماه سلطنت خود، کارهاى نيک فراوان انجام
مىدهد بهطورىکه در سراسر آسياى صغير مرگش فاجعهى ملى شمردهمىشود و
برايش عزاى عمومى اعلام مىکنند. هرودوت در فهرست اقدامات او معافيت مردم
از خدمت اجبارى نظامى و بخشش سه سال ماليات را نام برده است اما کتيبهى
بيستون که بهفرمان داريوش نقر شده نشان مىدهد که موضوع بسيار عميقتر از
اين حرفها بوده:
سنگنبشتهى بيستون از مرتعها و زمينهاى کشاورزى و اموال منقول نام مىبرد
که داريوش آنها را به اشراف و مردم سلحشور(يعنى سران ارتش) بازگردانده.
ـ معلوممىشود برديا اموال منقول و غيرمنقول خانوادههاى اشرافى را مصادره
کرده به دهقانان و کشاورزان بخشيده بوده.
سنگنبشته سخن از بردگانى بهميانآورده که داريوش آنها را به مردم
سلحشور برگردانده. ـ معلوممىشود که برديا بردهدارى يا حداقل کار بردهوار را
يکسره ملغى کرده بوده.
يک مورخ روشنبين در رسالهى خود نوشته است: «در اين جريان کار
بهمصادرهى اموال و مراتع و سوزاندن معابد و بخشودن مالياتها و الغاى
بيگارى(کاربردهوار) کشيد (و همهى اينها، دستکم) نشانهى وجود بحران در
روابط اجتماعىاقتصادى جامعهى هخامنشى است. »
دياکونف نيز مىنويسد: «پس از پايان کار گئوماتا (و به عقيدهى من شخص
برديا )داريوش با قيامها و مخالفتهاى زيادى روبهرو شد. هدف اين قيامها،
احياى نظامات زمانبرديا بود که داريوش همه را ملغىکردهبود. و دستکم سه
تا از اين قيامها بهصورت يکنهضت خلق به تمام معنى درآمد. اين سه عبارت
بودند از قيام فرادا، قيام فَرَوَرتيشفرائورت ، و قيام وَهيزداتَهى پارسى .
داريوش در برابر اين قيامها روشى سخت و خونينپيش گرفت، چنانکه در بابل
مثلا به يک آن، سه هزار تن از رهبران و سرکردگان جنبش رابهدارآويخت.»
ببينيد خود داريوش در سنگنبشتهى کذايى دربارهى پايان کار فرورتيش چه
مىگويد:
«او را زنجيرکرده پيش من آوردند. من به دست خويش گوشها و بينى او را
بريدم وچشمانش را از کاسه برآوردم. او را همچنان در غل و زنجير در دربار من
برپا نگهداشتند و؛مردم سلحشور همگى او را ديدند. پس از آن فرمان دادم تا او
را در اکباتانه بر نيزه نشاندند.نيز مردانى را که هواخواه او بودند در
اکباتانه در درون دژ بر دار آويختم.»
اصولا خود اين انتقامجويى ديوانهوار و درندهخويى باورنکردنى به قدر کافى
لو دهنده هست. بهخوبى مىتواند از عمق و گسترش نهضت فرورتيش خبر دهد.
واژگونه نشان دادن تاريخ سابقهى بسيار دارد. ماجراى انوشيروان را همه
مىدانند و مکررنمىکنم. اين حرامزادهى آدمخوار با روحانيان مواضعه کرده
که اگر او را بهجاى برادرانش به سلطنت رسانند ريشهى مزدکيان را براندازد.
نوشتهاند که تنها در يک روز به قولى يکصد و سىهزار مزدکى را در سراسر کشور
به تزوير گرفتار کردند و از سر تا کمر، واژگونه در چالههاى آهک کاشتند. اين
عمل چنان نفرتى بهوجود آورد که دستگاه تبليغاتى رژيم براى زدودن آثار آن
به کار افتاد تا با نمايشات خر رنگ کنى از قبيل زنجير عدل و غيره و غيره از
آن ديو خونخوار فرشتهاى بسازند. و ساختند هم. و چنان ساختند که توانستند
شايد براى هميشه تاريخ را فريب بدهند، چنان که امروز هم وقتى نام
انوشيروان را مىشنويم خواه و ناخواه کلمهى عادل به ذهن ما متبادرمىشود.
زنده است نام فرخ نوشيروان به عدل
گرچه بسى گذشت که نوشيروان نماند.
بيچاره سعدى !
بارى، اين ماجراى داريوش و برديا را داشته باشيد تا بهاش برگرديم.
حالا ببينيم قضيهى ضحاک چيست:
آقاى حصورى، يکى از دوستان من که محققى گرانمايه است در مقالهاى راجع
به اسطورهى ضحاک مىنويسد: جمشيد جامعه را به طبقات تقسيم کرد: طبقهى
روحانى، طبقهى نجبا، طبقهى سپاهى، طبقهى پيشهور و کشاورز و غيره... بعد
ضحاک مىآيد روى کار. بعد از ضحاک، فريدون که با قيام کاوه ى آهنگر به
سلطنت دست پيدا مىکند، مىبينيم اولين کارى که انجام مىدهد بازگرداندن
جامعه است به همان طبقات دورهى جمشيد . بهقول فردوسى ، فريدون بهمجرد
رسيدن به سلطنت جارچى در شهرها مىاندازد که:
سپاهى نبايد که با پيشهور به يک روى جويند هر دو هنر
يکى کارورز و دگر گُرزدار سزاوار هردو پديد است کار
چو اين کار آن جويد آنکار اين پر آشوب گردد سراسر زمين!
اين به ما نشانمىدهد که ضحاک در دورهى سلطنت خودش که درست وسط
دورههاى سلطنت جمشيد و فريدون قرار داشته، طبقات را در جامعه به هم
ريخته؛ بوده. البته ما از تقسيمبندى طبقاتى جامعه در دو و سه هزار سال
پيش چيزهايى مىدانيم. اين طبقهبندى نه فقط از مختصات جامعهى ايرانى
کهن بوده$ اوستاى جديد هم که متنش در دست است وجود اين طبقات را تأييد
مىکند.
پيداست که اسطورهى ضحاک، بدين صورتى که به ما رسيده، پرداختهى ذهن
مردمى است که تشکيل مىدهند چرا بايد آرزو کنند فريدونى بيايد و بار ديگر
آنها را به اعماق براند، يا چرا بايد از بازگشت نظام طبقاتى قند تو دلشان
آب بشود؟
پس از دو حال خارج نيست: يا پردازندگان اسطوره کسانى از طبقهى مرفه
بودهاند (که اين بسيار بعيد بهنظرمىرسد)، يا ضبط کنندهى اسطوره(خواه
فردوسى ، خواه مصنف خداينامک که مأخذ شاهنامه بوده) کلکزده اسطورهيى
را که بازگو کنندهى آرزوهاى طبقات محرومبوده بهصورتىکه در شاهنامه
مىبينيم درآورده و ازاينطريق، صادقانه از منافع خود و طبقهاش
طرفدارىکرده. طبيعىاست که درنظر فردى برخوردار از منافع نظام طبقاتى، ضحاک
بايد محکوم بشود و رسالت انقلابى کاوهى پيشهورِ بدبختِ فاقد حقوق
اجتماعى بايد در آستانهى پيروزى به آخر برسد و تنها چرمپارهى آهنگريش
براى تحميق تودهها، به نشان پيوستگى خللناپذير شاه و & |