www.poetrymag.org
احمدشاملو در طى فعاليت مطبوعاتى خود
درروزنامهى کيهان ، روزهاى پنجشنبه مطالبى پيرامونخود نوشته است. بخشى
از اين مطالب در کتاب درهاو ديوار بزرگ چين آورده است و بخشى هم براى
بارنخست ــ بعد از کيهان ــ در اينجا مىآيد.
چنين زاده شدم
در بيشه جانوران و
سنگ...
احمد شاملو
اشاره
اسماعيل خوئى مرا سر طاس نشانيد و با
مخلوطى از تردستى يک مستنطق و يک روانپزشک و اعتماد و محبت يک برادر، مرا
به تاريکترين زواياى گذشتهام فرستاد. حاصل بازجويىهاى مکرر او بسيارى
ايت که تاکنون سياه شده است. روايت يک زندگى. «مکاشفهاى محصول امروز
کارخانهى ديروز» بررسى مواد خامى که ما را مىسازد.
آنچه خواهيد خواند جزيى از آن صفحات است که شايد خواندنش به دلايلى پر
بىحاصل نباشد.
اين بخش را که با اندکى دستکارى، حالت مستقل يافته است، در دو يا سه
هفته خواهيد خواند. اما اگرچه در مجموع روايت خاطرهى واحدى است، بر روى
هم، هر قسمت آن فصلى کاملا مجزاست که مىتواند استقلال خود را نسبت به
آنچه؛ گشته است و آنچه خواهد آمد محفوظ نگهدارد... راحت بگويم «از هرجا
که قطعش کنم، کردهام.» برداشتم طورى است که بدهکار نخواهم ماند. باشد؟
(ا.ش)
پولى را که از پدرم رسيده بود، با انصاف تمام ميان طلبکارها پخش کردند چرا
که سرتا تهش نود تومان بيشتر نبود. نود تومان به سال ۱۳۱۷، شايد گنجى به
حساب آيد اما نه به وقتى که قرض تا خرخرهى آدم بالا آمده باشد. و قرض تا
خرخرهى ما بالا آمده بود.بارى پول را ميان طلبکارها تقسيم کردند. در مورد
پرداخت هر جزء که ميان پدربزرگ و مادرم توافق مىشد، مادر پول را مىشمرد
مىداد دست صغرا کلفتمان و مىگفت «بميرم دده جان خسته شدى. اما عيبى
نداره. پول اين جعفر آقا را هم ببر بهاش بده، قربون سرت. بگو جناب سرگرد
هم تا چند وقت ديگه ميان.» بيچاره پدرم آنقدر به درجهى سرگردى مانده
بود که جناب سرگرد معادل اسمش شده بود ديگر. بهخصوص که مادرم دوست داشت
هميشه او را با درجهاش صدا بزند. و در اين کار استعداد عجيبى هم داشت.
سالهاى دراز پيش از آن، پدرم را سلطان صدا زده بود، اما همين که درى به
تختهاى خورد و پدرم درجه گرفت، سلطان هم بىدرنگ به ياور تبديل شد. وقتى
بخشنامه آمد که به جاى ياور بايد سرگرد بگويند، مادرم چند ساعتى اخمش را به
هم کشيد که «چه حرفها سرگرد (به کسر گاف) هم شد اسم؟ «اما ترديد چندانى
به طول نينجاميد و از همان روز پدرم را با همان غرور و عشوهاى سرگرد خواند
که يکى دو سالى ياور و ساليان درازى سلطان صدا زده بود. انگار هم خطابى
عاشقانه است در حد مثلا پلنگ شيطون کوچولو يا سردار خوابهاى نقرهاى من»
بارى، بىچاره صغرا (دخترى در حد سن و سال ما که در طول سالها، حالت يکى
ديگر از بچههاى خانواده را پيدا کرده بود و به خاطر هيکل درشت و پستانهاى
زيادى برآمدهاش، از خانه که پا بيرون گذاشت آب از لب و لوچهى قصاب و
نانوا راه مىانداخت) از بس رفت و آمد و نه تومان و پانزده تومان و هشت
تومان و سه تومان سهمالقرض براى بقال و چقال برد، از پا افتاد و ديگر داشت
روى سگش بالا مىآمد که کار پرداختها متوقف شد. از کل پول هيجده تومان
باقى مانده بود که مادرم به اصرار فراوان پنج تومانى را که آخرين
دينارهاى پول پدربزرگ بود و ازش گرفته بود، پسش داد وسيزده تومان بقيه را
هم عجالتاً براى مخارج ضرورى خانه پيش خود نگهداشت تا خدا چه خواهد.
آن روزها من تازه به کلاس هفتم رفته بودم اما با آن که پيش از آن
بچهى درس خوان و باهوش و فوقالعادهاى بودم، ناگهان چيزى در وجودم
زيرورو شده بود.
ماجرا به سه سال پيش از آن برمى گشت که در زندگى کولىوار خانوادگى،
گذارمان به مشهد افتاده بود. من سال چهارم ابتدايى را مىگدراندم در
دبستانى که گويا اسمش ابن يمين بود. از همکلاسىهايم، منوچهر کلالى را به
ياد دارم که؛ سخت با هم اُخت بوديم و از اولياى مدرسه قصاب ساديستى به
اسم شريعت را که هنوز آثار چوبهايش به صورت داغ زخم بر پاهاى من است.
در همسايگى ما يک خانوادهى متمول ارمنى مىنشست که دو دختر رسيده داشت و
هر دو مشق پيانو مىکردند. چيزهايى مىنواختند که چون نقش سنگ در ذهن
ناآمادهاى من ماند و بعدها دانستم اتودهاى شوپن بوده است.
احساس عجيبى که از اين تمرينها و بهخصوص از صداى پيانو (که سالهاى سال
بعد، روزى که اين مطالب را با نيما در ميان نهاده بودم در تاييد حرف من
گفت «پيانو صداى مادرانهى همهى جهان را منعکس مىکند») در من به وجود آمد
مرا يکسره هوايى موسيقى، ديوانهى موسيقى کرد .
براى اين که بهتر بشنوم از خرابهى پشت خانهمان که انبار سوخت نانوايى
مجاور بود، راهى به پشتبام خانه پيدا کردم و ديگر از آن به بعد کارم در
آمد ــ دزدکى به پشتبام مىخزيدم پشت هره دراز مىکشيدم و ساعتها به
ريزش رگبارى اين موسيقى که چيزى يکسره ناشناس و بيگانه بود، تسليم
مىشدم. يک بار همانجا خوابم برده بود و دنيا را دنبالم گشته بودند. کتکى
که از اين بابت خوردم، همچون رنج شهادت اصيل بود و موسيقى را در جان من
به تختى بلندتر برنشاند. چيزى که در راه آن مىتوان (و بايد) رنج برد تا
وصل آن قدرت مسيحايىش را بهتر اعمال کند. معشوقى که در آن فنا بايد شد.
موسيقى تمام وجودم را تسخير مىکرد. و چون نمىدانستم موسيقى چيست در من
حالتى به وجود مىآورد شبيه نخستين احساسهاى ناشناختهى بلوغ. ملغمهى
لذت و درد، مرگ و ميلاد و خدا مىداند چه چيز.
اينقدر بود که ديگر نمىتوانستم به درس و مشقم برسم. اما مادرمان آوارهى
درس و مشق ما شده بود. شوهرش را که در اعماق کوير تبعيدى شرافت خود بود،
وانهاده بود تا در شهرها و شهرکهاى نزديکتر ما را به تحصيل و مدرسه برساند و
لاجرم در کار درس و مشق ما سختگيرى را از حد گذراند و دقيقهاى فروگذار
نمىکرد. و حق او بود ــ چيزى را جانشين همه خوشبختىهاى خود کرده بود. پس
حق داشت دقيقاً بداند که به جاى خوشبختى چه چيزى گيرش مىآيد. و در اين
چنين موقعيتى من بىبها تفويض به لذت موسيقى را جانشين رحم و وظيفه و
منطق جانشين سراسر معادلهى زندگى مادرم کرده بودم. مثل سگ کتک مىخوردم
اما نمىتوانستم به درس و مشقم بپردازم و پاکنويس حساب و ديکته بنويسم.
تکرار ذهنى آنچه از روى بام مىشنيدم مجالى براى شنيدن افاضات معلم و
نصايح مدير و تهديدهاى آخوند شريعت باقى نمىگذاشت.
و اين شوق ديوانهوار موسيقى تا چند سال پيش همچنان در من بود. اگر آن
زندگى کولىوار خانه به دوشى نبود و سروسامان مىداشتيم و اگر پس از آنکه
؛ به خيال خود، استقلالى يافتم و آن پريشانىهاى وحشتزاى بعدى (فاجعهى
زندگى زناشويى) پيش نمىآمد و اگر دورى از مراکز تمدن و زندگى شهرنشينى
دوران کودکى مىگذاشت دريابم که چيزى هم به اسم موسيقى هست که مىشود
تعليم گرفت (حتا اين را هم نمىدانستم) و اگر پس از همهى آن اگرها،
امکانات مالى خانوادهاى که در لجنزار فقر و نياز دست وپا مىزد و تنها با
طلسم «جناب سرگرد» از فرورفتن کامل خود پيش مىگرفت اجازه مىداد که تعليم
پيانو بگيرم شک نبود که به دنبال موسيقى مىرفتم.
موسيقى شوق و حسرت من شده بود بى آنکه دست کم بدانم که مىتواند شوق و
حسرت آدم باشد. پس شوق و حسرتم نيز نبود يأس مطلق من بود. يأس دخترى که
مىبايست پسر به دنيا آمده باشد و دختر از کار درآمده بود. و بىگمان امروز
هم در من عقدهى سرکوفتهى موسيقى است.
سال ديگر که زندگى سخت مشهد دوباره ما را به بلوچستان بازگرداند، بارى از
حسرت و ناتوانى و يأس بر دلم بود. يأس از "وصل موسيقى " و من بعد از آن
هرگز رو نيامدم. ديگر هيچوقت بچهى درسخوانى نشدم. و درستش را گفته باشم،
سوختم .
لنـگلنگان با حداقل نمرهاى که مىشد گرفت از کلاسى به کلاسى مىرفتم
بىاينکه هيچچيز بياموزم، چون مىدانستم که بايد حسـرت موسيقى را با خود
به جهنم ببرم، ديگر دست و دلم به کارى نمىرفت حالا که من نتوانستهام
پيانو داشته باشم و نمىتوانم آن باشم که دلم فرياد مىکشد، پس ديگر ولش
کن.
دنيا و فردا برايم تمام نشده بود. اصلا وجود نداشت.
سال پنجم را در زاهدان با بىميلى بيمارگونهاى به آخر رساندم. همهاش در
خواب. نصفهسالى در طبس و نصفهسالى در مشهد به بلاتکليفى گذرانديم و
سرانجام آخر سال دوباره به زاهدان برگشتيم
و کلاس ششم را با معدلى حدود ده در آنجا تمام کردم. مدرسه برايم زندان
بود.
در اين يک سال اخير حادثهاى پيش آمد که زخم موسيقى مرا کم وبيش شفا داد
تا جا براى زخم تازهاى باز شود. پدربزرگ مادريم ــ ميرزا شريفخان عراقى
ــ مرد باسواد کتابخوانى بود. اگر اشتباه نکنم مدير ايرانى شيلات بود و زبان
روسى را هم بسيار خوب مىدانست.
پيرمرد براى خاطر مادرم از شغل مهمى که داشت، دست کشيد و پيش ما آمد که
دختر دربهدرش را سرپرستى کند.
مردى بود به تمام معنا آراسته، با تربيت اشرافى روسى قديم که در محيط
ديپلماتيک دورهى تزار ساخته شده بود.
کتابهايش به رگ جانش بسته شده بود. چند صندوق کتاب داشت و من شروع
کردم به خواندن کتاب هايش. دقيقاً دوازده سالم بود و درست يادم است
اولين چيزى که خواندم قصهى کوتاهى بود از هانرى بوردو به نام «مطرب» و
به ترجمه پرويز ناتل خانلرى در نشريهى کوچکى به اسم افسانه که مرتباً
براى پدربزرگ مىآمد. اين قصهى کوتاه رمانتيک سه چهار صفحهاى که فقط
به خاطر کوتاهيش براى خواندن انتخاب شده بود آتش مطالعه را در من روشن
کرد و جانشين اندوه مأيوسانهى موسيقى شد.
دوست آن روزگار من محمد مالکى بود(که پس از آن هرگز نديدمش اما خبرش را
دارم که امروز از کلهگندههاى راهآهن است). علاقهاى ديوانهوار به هم
داشتيم و شب و روزمان باهم گذشت. قصهى مطرب چنان آتش به باروت افکنده
بود که آن را به خيال خام خودم به صورت نمايشنامهاى درآوردم. با دست
مقدارى بليت نوشتيم همهاش همت عالى. چون خودمان مىدانستيم که کسى
پولى بهمان نخواهد داد. يادم است که فقط يک استوار ارتش که زير دست
پدرم کار مىکرد اما املاک و مستغلات زيادى در بيرجند داشت و بهخصوص به
خاطر مزارع زعفرانکارى عظيمش در «خوسف» سخت معروف بود، در کمال گشادهدستى
در برابر بليت پنج تومان به ما داد که ثروتى شاهوار بود و چون تا مدتها
نمىدانستيم با آن چه کنيم، گمش کرديم. بارى چنين بود که به ناگهان عشق
بزرگ مطالعه جانشين عشق مأيوس موسيقى شد. و اين عشق هنگامى که در نخستين
سال دبيرستان با نخستين کتاب قرائتى فرانسهمان لکتور روبهرو شدم به جنون
رسيد. انگار به سرچشمهى جادويى همهى عشقها دست پيدا کرده بودم.
قصهى مطرب از ذهنم مىگشت و لکتور پر اسرار را جلو چشم مىديدم و با خود
مىگفتم بىگمان بسى چيزها در اين کتاب هست که مطرب پيششان قطرهاى است
در برابر دريا.
اما در مدرسه آن را سطر به سطر، ذره به ذره، کلمه به کلمه درس مىدهند. و
کو حوصله، کو تحمل، کو صبر؟ مىخواستم همهاش را يکجا ببلعم. اما چهگونه؟
ديکسيونر.
کشـف اين که کتابى هست به نام ديکسيونر که کليد اين معماست، کشف
سرچشـمهى آب حيات بود. اين درست. اما پولى را که با آن بشـود به چنين
کتاب گرانقيمتى دست پيدا کرد از کجا مىتوان آورد؟
چه روزها که پشت شيشهى کتابفروشى ايستاده بودم و ديکسيونر يکتايى را که
تنها لغتنامهى فرانسه به فارسى آن روز بود در عالم خيال ورق زده بودم. ؛
بارها قيمتش را از کتابفروش پرسيده بودم ــ بيست و چهار قران ــ (چنين پولى
را از کجا بايد آورد؟ اين که گنج قارون مىخواهد).
و همين روزها بود که دوباره خانواده به مشهد کوچ کرد. همچنان بدون پدرم
که اکنون در واحدهاى سرحدى ايران و افغانستان به مأموريت فرستاده شده بود
و همچنان با حسرت ديکسيونر که داغش چون داغ موسيقى گس و سوزنده بود.
نخستين چند ماه اقامت در مشهد با غم ديکسيونر و غم بىپولى خانوادگى گذشت
تا آن که ناگهان از پدرم نود تومان خرجى رسيد. و بخشى از طلب هر طلبکار
داده شد. صغرا چندين بار رفت و برگشت.
و سرانجام هيجده تومان باقى مانده ميان بخشى از طلب پدربزرگ و مخارج ضرور
خانواده تقسيم شد. پدربزرگ اسکناس پنج تومانيش را لاى کيف بغليش گذاشت و
کيف را در جيب بغلى نيمتنهاش. با همان ظرافت و آراستگى هميشگىاش. و
همچنان که عادت او بود با شانهى کوچک فلزى مخصوصش به شانه کردن
سبيلهاى کت و کلفت خود پرداخت.
من از پشت شيشه به نيمتنهى پدربزرگ که به جارختى آويزان بود نگاه
کردم و لرزشى از نفرت و اشتياق بر سراپايم گذشت.
آه، اگر دستم را دراز کنم، ديکسيونر را برداشتهام.
سالهاى بعد رسالهى مهمى خواندم دربارهى تئورى و عمل. اما آن روز وقتى
عمل زائيده شد تئورى هنوز دوران جنينى را طى مىکرد.
درواقع تصميـمى که گرفته نشـده بود با چنان سـرعتى عملى شد کـه وقتى
اسکناس پدربزرگ را در جيبم گذاشتـم تصور مىکنم نه فقط هنـوز براى تصاحبش
تصميمى نگرفته بودم بلکه هنوز داشتم امکانات به جيب زدنش را بررسى
مىکردم و چگونگى واکنش خانواده را در برخورد با اين امر بى سابقه و رسوايى
و شرمسارى احتمالىش را و هنوز در اين نکته مىانديشيدم که آيا اين عمل
دقيقاً همان که دزدى نام دارد هست يا نيست؟ و اگر هست اين حکم بسيار
خوفانگيز که «تخممرع دزد شتردزد مىشود» با آن تطبيق مىکند يا نه؟ و حتا
گمان مىکنم و دستآخر هم تنها و تنها به اين دليل توانستم خودم را مجاب
کنم و به تصاحب پول پدربزرگ رضايت بدهم که با کمال تعجب ديدم کار از کار
گشته است.
اينها بدون شک قصهپردازى نيست يا لفت و لعاب به يک حادثهاى کوچک
نيست. يادم است که گرچه قبلا ديده بودم پولى که پدربزرگ در کيف بغليش
مىگذارد يک اسکناس پنج تومانى است وقتى که آن را از نزديک و به قصد
تصاحب لمس کردم تازه متوجه شدم که من فقط به نيمى از آن احتياج دارم.
و در برابر آن نيمهى نالازم، به شدت پريشان شدم و احساس شرمسارى و
بىچارگى؛ کردم و دقيقاً فقط آن بيست و شش ريالى را که به هيچ دردم
نمىخورد حس کردم که «مىدزدم».
با اين همه پول به سهولت غيرقابل تصورى به چنگ آمد. از شرم و ترديد و
نفرتش که بگذريم عينهو آب خوردن. آنچنان بى مقدمه و آسان و ناگهانى که
به راستى تصاحب ديکسيونر را با آن همه خوندلى که به خاطرش خورده بودم،
باور نمىکردم.
کتابفروشى زوار زير ساختمان چهارطبقهاى معروف مشهد بود. با تفرعن ميلياردرى
که دارد گرانترين رولزرويس دنيا را مىخرد، ديکسيونر را خريدم. کنار باغ ملى
کافهى کوچکى بود که ليموناد و بستنى و پالوده مىفروخت. پياپى سه تا
پالوده خوردم. به هر حال مىبايست کلک باقيماندهى پول را مىکندم.
مىبايست آثار جرم را محو مىکردم. اما هنوز به اشکال عمدهى کار پى نبرده
بودم. سه تا پالوده سر تا تهش مىشد سه عباسى. و کو تا بيست و شش هزار.
با هر پالوده يک دور کتاب را ورق زدم بار اول عکسهايش را تماشا کردم، بار
آخر به صرافت افتادم ببينم بستنى به فرانسه چه مىشود. عجب چه جورى؟ (و
البته ديکسيونر فرانسه به فارسى بود) چون از نظام الفبائى لغتنامهها چيزى
نمىدانستم مثل خر توى گل ماندم که چهگونه مىشود به دنبال معناى هر
کلمه يک دور کتاب را از سر تا ته ورق زد. اين معما را طفلکى پدربزرگ شب
بعد برايم حل کرد و راه استفاده از لغتنامه را به من آموخت.
باقيماندهى پول به اين مفتىها تمام بشو نبود. از تصميمهايى که دربارهاش
گرفتم يکى اين بود که جايى در خانه پنهانش کنم.
اما هنوز سرگنده زير لحاف بود و تنها هنگامى به وجود آن پى بردم که نزديک
خانه رسيدم ــ يعنى با ديکسيونر بروم توى خانه؟
نمىپرسند اين را از کجا آوردهاى؟ يخ کردم ــ
محلهى سراب را چند بار دور زدم و فکر کردم. عقلم به هيچ جا قد نداد. دلم
پر مىزد که به خانه بروم و با ديکسيونر روى لکتور دمر شوم. اما تنها راهحل
قضيه مأيوس کنندهترينشان بود ــ برگشتن به کتابخانهى زوار و خواهش کردن
که: «بىزحمت اين را تا فردا براى من امانت نگهداريد.» تا در اين فرصت
فکرى به حالش بکنم.
تقريباً به بيست قدمى چارطبقه رسيده بودم که کليد معما از آسمان جلو پايم
افتاد...
خانوادهى دکتر ن. تقريباً همسايهى ما مىشدند و پسرشان عبدالله خان،
همشاگردى من بود. البت همشاگردى و نه همکلاس.
اين عبدالله خان موجودى بود به راستى حيرتانگيز. چيزى که بهاش نمىآمد؛
اين که شاگرد سال سوم دبيرستان باشد. بيشتر بهاش مىآمد که مثلا دلال
معاملات ملکى يا گاراژدار باشد.
هيکلى بزرگ و قدى کوتاه و شکمى گنده داشت و عجيب چارشانه بود. چشم لوچش
که پشت عينک قاب شده بود، باعث شد اولين بار که در عمرم عکس سارتر را
ديدم مدتها در ذهنم بکاوم که او را کجا ديدهام. در اولين برخورد احساس
عجيبى در آدم ايجاد مىکرد. احساسى واقعاً درک ناکردنىتر از آن که به آن
مفتىها بشود از سر وازش کرد. و به همين دليل قيافهاش مثل آکله شترى به
ذهن آدم مىافتاد و آزار مىداد. شايد باور کردنش يک خرده مشکل باشد اگر
بگويم که من رمز اين احساس کنهوار را مثلا سى سال بعد کشف کردم و آن هم
کاملا برحسب اتفاق. درست مثل شازده کوچولو که بعدها وقتى روباه از «اهلى
شدن» حرف مىزد يعنى تقريباً بعد از مرگ سهراب تازه به اين مکاشفه رسيد
که گلش او را اهلى کرده بوده است.
راز عبدالله خان اين بود که انگار ريخت و قيافهاش در جهت مخالف سن و
سالش حرکت کرده بود (يا مىکرد) به جاى آن که ريختش پا به پاى سن و
سالش از کودکى به سوى جوانى و پيرى برود از پيرى به طرف کودکى مىآمد و
در نتيجه چنين مىنمود که سابق پير بوده و حالا تازه تازه دارد نوجوان
مىشود.
زن پدر وحشتناکى داشت که قاپ دکتر را دزديده بود. و چون عبدالله خان
واقعاً موجودى نچسب و چندش آور بود که يک مثقالش را با دو خروار عسل نمىشد
خورد، درِ خانهشان حکم کتاب دعاى مندرسى را پيدا کرده بود که نه مىشد
دورش انداخت و نه تحملش کرد. پس اتاقى دم در حياط بهاش داده بودند که
هر غلطى مىکند آنجا بکند. مقررى مرتبى از پدره مىگرفت خوراک و پوشاک هم
تأمين بود و ديگر کسى کارى به کارش نداشت. لاجرم عبدالله خان همه کارى
مىکرد جز درس خواندن. سيگار مىکشيد، عرق مىخورد و به عنوان يک تفنن هنرى
تار مىزد و چه تارى که مسلمان نشنود کافر نبيند.
بارى عبدالله خان شد کليد جادويى معماى من. برگشتيم تو بستنىفروشى
نشستيم به حساب من مخلوط و نان شيرينى مفصلى سفارش داد (که مخلوط عبارت
بود از پالوده و بستنى با هم) و ضمن خوردن شاهکار مرا شنيد. تا آنجا که گفتم
ـ لابد ديگر تا حالا فهميدهاند که يکى پول پدربزرگ را از جيبش کش رفته. و
من پاک ماندهام معطل که ديکسيونر به اين کت و کلفتى را چه جورى ببرم
خانه که کسى نفهمد و چه جورى ازش استفاده کنم که کسى نبيند. چون که...
عبدالله خان با دهان پر گفت: «مىفهمم، آره، مىفهمم.»
قاشق را گذاشت ديکسيونر را برداشت ورقى زد، سبک سنگينش کرد و پرسيد: «قيمتش
چند است؟»
خر شدم و گفتم: «بيست و چهار زار.»
از حيرت سوت بلندى کشيد و دوباره کتاب را توى دستهايش وزن کرد. و البته
اين بار به عنوان چيزى گرانبها.
گفت: «خيال دارى بگذاريش پيش من بماند، درست فهميدم؟»
گفتم:«نه بابا. آن وقت فايدهاش برايم چيست؟ همانجا تو کتابفروشى
مىنوانست بماند.»
گفت: «پس چه؟»
گفتم: «فقط تو زحمتى بکش ببرش خانهتان من شب صغرا را مىفرستم پيغام
مىدهم که ديکسيونرت را براى يکى دو شب امانت بده به من... بعد هم
بالاخره يک کاريش مىکنم. مثلا مىگويم عبدالله خان اين زحمت را بخشيد به
من.»
گفت: «آره. فکر خوبى است.»
با خيال راحت راه افتاديم طرف خانه. خيال نداشتم دربارهى باقيماندهى
پول که به اين مفتىها خرج بشو نبود، چيزى به عبداللهخان بگويم. اما
نزديکىهاى خانه وحشتى عجيب چنگ به جانم انداخت و ناگهان هزار جور فکر از
سرم گشت. انواع و اقسام اتفاقات غيرمنتظرهاى را که امکان داشت رخ بدهد و
باعث لو رفتنم بشود. انواع و اقسام پيشآمدهاى غيرقابل تصورى که نتيجهى
نهايى همهشان اين بود که همراه داشتن اين پول از عقل سليم به دور است
اما وقتى چاره را منحصر به اين مىديدم که آن را به عبدالله خان بدهم از
خودم متنفر مىشدم. مىدانستم که مادرم به هر يک شاهى از آن پول چقدر
احتياج دارد.
مىدانستم کارى سخت شريرانه کردهام که شانههايم تحمل سنگينى بارش را
ندارد و از هر کجا که جلوش را بگيرم روحم را از عذاب بيشترى معاف کردهام.
و در همان حال مىدانستم که راه برگشتى نيست دست و پايى بىهوده مىزنم
و بىخود خودم را خسته مىکنم.
به يک حرکت دستم را از جيبم درآوردم و پولها را که تو مشتم عرق کرده بود
به طرف عبدالله خان دراز کردم. همينقدر توانستم بگويم: مال تو.
و گريه مجالم نداد.
چيزى مثل کرباس تو سينهام پاره شد.
لب جوى کنار خيابان همهى فالودهها را بالا آوردم.
نخستين تجربههاى زيستن با مرگ
بيرجند ۱۳۱۸
با محمد مالکى و بچههاى ديگر عالمى داشتيم. خرابهاى در کوچهى ما بود که
به سالن تئاتر محله تبديل شده بود. پردهاى آويخته بوديم. بچههاى محل
جمع مىشدند و نمايشهاى خلقالساعه اجرا مىکرديم که به ناگهان زندگى
روى؛ سگش بالا آمد. سگمان جوجو که پاى ثابت همه حقهبازىهاى ما بود و
عادت داشت در هر کارى که مىکرديم خودش را بيندازد وسط، گم شد. تو شهر به
آن کوچکى پاک غيب شد. صابون شد کلاغ بردش يا آب شد زمين خوردش. طوطىمان
هم که روزها در قفسش باز بود و توى خانه ول مىگشت و ظهرها سر سفره
بىتعارف از کنار ديس مىخورد داغ ديگرى بر دلمان گذاشت.
گماشتهى خل وضعى که داشتيم شب تو تاريکى رختخوابش را نفهميده پهن کرده
بود رو حيوان گرفته بود خوابيده بود. خواهرم فروغ خودش را صاحب اصلى طوطى
حساب مىکرد. چون ظهرها و عصرها که از مدرسه برمىگشتم، طوطى از هر جا که
بود، از روى درخت انار يا عناب وسط حياط از توى درگاهى پنجره يا از لب
هره، داد مىزد: فروغ زمان آمدى؟
و ما ازش لجمان مىگرفت که چرا فقط فروغزمان ؟
و به همين دليل رهبرى مراسم تدفين طوطى را فروغ به عهده گرفت. با چشم
اشکبار جنازهى حيوان را که به طرز دردناکى اتو خورده بود برداشتيم و به
پشت بام رفتيم. از ترس مادرم که مىدانستيم از اين جور کارها وحشت دارد.
بارى پاى تيغهاى که روى بام بود، چالى کنديم و طوطى را دفن کرديم. با
آفتابه آب آورديم گِل درست کرديم و صورت قبرى ساختيم. فروغ اشکش بند
نمىآمد. من رويم را برمىگرداندم تف به چشمم مىماليدم که به سنگدلى و
بىاحساسى متهم نشوم. و همين وقت بود که مادرمان سررسيد، سخت عصبانى که
«فلان فلانشدهها اين غلطها چيست که مىکنيد؟»اما همان وقت هم مىدانست
که ديگر کار از کار گذشته مرغ آمين در راه بود و آمينش را گفته بود. آخر
پدربزرگ از چند روز پيش ناخوش شده، سخت افتاده بود. مردى که گرچه هشتاد و
پنج را شيرين داشت در نهايت سلامت بود و با مهمانهاى مادرم ــ بهخصوص اگر
خوشگل و خوشپوش بودند ــ چنان بلبلزبانى مىکرد که از بيست و پنج سالهاش
برنمىآمد و به صغرا چنان باباجان باباجانى مىگفت که اگر غريبه بودى خيال
مىکردى نوهى اصل کاري& |